خيال خام پلنگ من به سوی ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روی خاک كشيدن بود
پلنگ من، دل مغرورم، پريد و پنجه به خالی زد
كه عشق، ماه بلند من، ورای دست رسيدن بود
من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود
گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه ای در من، به نام ديدن و چيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوری مدام گرم دميدن بود
چه سرنوشت غم انگيزی كه كرم كوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فكر پريدن بود
#حسین_منزوی