• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
گریه نکن خواهرم. در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد، پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید، و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: «در راه که آمدی، سحر را ندیدی؟»
- سووشون ، سیمین دانشور
 
اشتیاقی ک
به دیدار تو دارد دل من!
دل من داند و من دانم و دل داند و من ...
خاک من گل شود و گل شکفد از گل من..،
تا ابد مهرتو بیرون نرود از دل من... : ) !
 
نامه مشهور آيت الله منتظرى به خمينى:

آیا می‌دانید در زندان‌های جمهورى اسلامى به نام اسلام جنایاتی شده که هرگز نظیر آن در رژیم منحوس شاه، نشده‌است؟! آیا می‌دانید عده زیادی زیر شکنجه بازجوها مردند؟ آیا می‌دانید در زندان مشهد،در اثر نبودن پزشک و نرسیدن به زندانی‌های دختر جوان بعداً ناچار شدند حدود بيست و پنج دختر را با اخراج تخمدان و رحم ناقص کنند؟ آیا می‌دانید در زندان شیراز دختری روزه دار را با جرمی مختصر بلافاصله پس از افطار اعدام کردند؟ آیا می‌دانید که در بعضی زندان‌های جمهورى اسلامى،دختران جوان را به زور، تصرف کردند؟ آیا می‌دانید هنگام بازجويى دختران استعمال رکیک ناموسی رايج است؟ آیا می‌دانید چه بسیار زندانیانی که در اثر شکنجه‌های بی‌رویه کور یا کر یا فلج یا مبتلا به دردهای مزمن شده‌اند و کسی به داد آنان نمی‌رسد؟
 
چایت را بنوش نگران فردایت نباش
از گندم زار من و تو مشتی کاه می ماند برای بادها ...
 
چند وجهی_مهدیه شکری
با همین جمله کوتاه زیر و رو شدم. او این عاشقانه ها را در بدترین زمان حسی اش خرج من می کرد؟ حالش بد بود ولی عاشق بودنش سر جای خودش باقی بود؟ راه حل حالِ خوبش را بودن من می دانست ؟
از کی اینقدر دوستم داشت؟ تا الان این دوست داشتن را چطور اداره می کرد ؟ چرا برعکس چیزی که نشان می داد و همه او را می شناختند ، تمام حس های نابش را در خودش پنهان می کرد؟
 
ناله را هرچند می خواهم که پنهانی کشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم، فریاد کن
 
خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن

.
.
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
 
گیرم غم روزگار سنگین باشد
گیرم دل بیقرار غمگین باشد
باید بِکَنیم بیستونی در خویش
تا آخر شاهنامه شیرین باشد...
 
در دو چال گونه ات
دنیای من جا میشود
عاشق دنیای خویشم لحظه ی
خندیدنت!!
 
مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه درین گوشه میخانه بمیرم

درویشم و بگذار قلندر منشانه
کاکل همه افشان به سر شانه بمیرم

شمعی و طواف حرمی بود که میگفت
پروانه بزایم من و پروانه بمیرم

من درّ یتیمم صدفم سینه دریاست
بگذار یتیمانه و دردانه بمیرم

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم


شهریار / فاضل نظری
 
مرا در کودکی شوقی دگر بود
خیالم زین حوادث بی خبر بود : )))
 
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
«مولانا»
 
اسمان تاریک و شب تاریک و
من تاریک تاریکم
از خودم دورم ولی
به رویای تو نزدیکم
تو ولی دور از منو
دور از تمام دور تر هایی
تو کجایی
تو کجایی
تو کجایی
تو کجایی..؟!
 
ادبیات برای من تخدیر و خلسه‌ای بود. ساباط‌های کاشغر بود. که می‌شد در آن دزدانه عشق ورزید. دورافتاده‌ترین لحظه بود که می‌شد در آن اسکان کرد؛ آن وقت موسوم می‌شدی به «عقب‌افتاده»!
زندگی در «عقب» و در «دوردست بکر خالی از سکنه» تنها خلسه‌ای بود که با یک صدای غریب می‌شکست؛ بیدار می‌شد، و زندگی «به جلو» می‌رفت، «نزدیک» می‌شد، و آن وقت، دوباره درد، دایره‌ی تداوم رفت و برگشت بین این دو دنیا را کامل می‌کرد...
[ نویسنده: میم. ، رسالةالعشق سهروردی ، تمام آنچه که نگفتیم ، یا شاید دیر گفتیم ]
 
_بهترین کاری که میتونه یه آدم و نابود کنه چیه؟
+شکستن دلش...
 
Back
بالا