• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم…
 
میخوای بمیری؟
خودت رو بنداز توی دریا ببین چطور برای زنده موندن تقلا میکنی ، تو نمی خوای بمیری
میخوای چیزی که درونت هست رو بکشی.
 
خيال خام پلنگ من به سوی ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روی خاک كشيدن بود


پلنگ من، دل مغرورم، پريد و پنجه به خالی زد
كه عشق، ماه بلند من، ورای دست رسيدن بود

من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه ای در من، به نام ديدن و چيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوری مدام گرم دميدن بود

چه سرنوشت غم انگيزی كه كرم كوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فكر پريدن بود


#حسین_منزوی
 
تو اگر جسمت بهاران است اما
جان تو پاییز..
عازم مسجد سلیمانی ولیكن میرسی تبریز
عاشقی تو عاشقی تو ...

من برای عاشق بی كس...
من برای عاشق بی چیز...
راه رفتن ، گریه كردن زیر باران می كنم تجویز ...
 
دنيا گذرگاه عبور است، نه جاى ماندن، و مردم در آن دو دسته اند: يكى آن كه خود را فروخت و به تباهى كشاند، و ديگرى آن كه خود را خريد و آزاد كرد.
حکمت ۱۳۳ نهج البلاغه از امام علی
واقعاً سخن عمیقیه
 
قــالَ‌لا‌تَخافاً،إنَّنِي‌ مَعَكُما‌أسمَـعُ‌وأري
«نترسید؛خودم‌هواتونو‌دارم..!»
 
دلم گرفته ای دوست،
بهای شانه‌ات چند؟…
 
فریدون مشیری

تو گفتی:
« من به غیر از دیگرانَم
چُنینم در وفاداری، چنانَم. »
تو غیر از دیگران بودی
که امروز
نه می‌دانی، نه می‌پُرسی نشانَم!
 
لحظه ی دیدنت اینگار که یک حادثه بود
حیف چشمان تو این حادثه را دوست نداشت

سیب را چیدم و در دلهره ی دستانم
سیب را دید ولی دلهره را دوست نداشت

تا سه بس بود که بشمارم و در دام افتد
گفت یک گفت دو ، افسوس سه را دوست نداشت

من و تو خط موازی ،نرسیدن هرگز
دلم این قاعده ی هندسه را دوست نداشت

درس منطق نده دیگر تو به این عاشق که
از همان کودکی اش را مدرسه را دوست نداشت

[مهدی جوینی]
 
ای عفیف!
به چه مي‌انديشی؟
قفل ها ؟
دستهای آزاد
برترین هدیه به زنجیر و غل و دیوارند.
بهترین هدیه ی زنجیر به دست آزاد
قفل می باشد ، قفل

ای عفیف!
قفل ها واسطه اند
قفل ها فاسق شرعی در و دیوارند
قفل ها...

رمز آزادی در چنبر هر زنجیر است
یعنی که امیدی هم هست قفل
قفل یعنی که کلیدی هم هست
قفل یعنی که کلید.
 
هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت
عمری که حرامِ تو شد ای عشق، حلالت!

طاووسی و حُسنت قفسِ پرزدن توست
ای مرغِ گرفتار، چه سود از پَروبالت؟!

زیباییِ امروزِ تو گنجی ابدی نیست
بیچاره تو و دل‌خوشیِ روبه‌زوالت!

مانندِ اناری که سرِ شاخه بخشکد
افسوس که هرگز نرسیدی به کمالت!

پرسیدی‌ام از عشق و جوابی نشنیدی
بشنو که سزاوارِ سکوت است سؤالت!

یک‌بار به اصرارِ تو عاشق شدم ای دل!
این‌بار اگر اصرار کنی، وای به حالت!
 
ماهی قرمز بمان! حتی اگر بد بگذرد
می‌رسد روزی که این دریاچه از سد بگذرد...

در پیِ این مرگ تدریجی تولّد نیز هست!
ماه گاهی لازم است از هر چه دارد بگذرد...
 
فکر خودکشی نوعی داروی آرام بخش در شب های دراز است...
وقتی نیچه گریست
اروین د یالوم
 
من چیز های ساده را دوست دارم؛

کتاب را،

تنهایی را،

یا بودن با کسی را که من را می فهمد.


دافنه دوموریه
 
در حقيقت ما همه بشر بودیم...!
تا اینکه نژاد، ارتباطمان را برید...!
مذهب، از یکدیگر جدایمان ساخت...!
سیاست، بینمان دیوار کشید...!
و ثروت، از ما طبقه ساخت...:)
 
Back
بالا