- ارسالها
- 144
- امتیاز
- 3,659
- نام مرکز سمپاد
- علامه حلی
- شهر
- اراک
- سال فارغ التحصیلی
- 94
- رشته دانشگاه
- پزشکی
اوّل اسم کسی یخ زده بر روی لبمدر عین خاکساری اگر تندیی کنیم
با چشم سازگار بود توتیای ما
برف میبارد و دنیام سیاه است، شبم!
اوّل اسم کسی یخ زده بر روی لبمدر عین خاکساری اگر تندیی کنیم
با چشم سازگار بود توتیای ما
من آن ماهم که اندر لامکانماوّل اسم کسی یخ زده بر روی لبم
برف میبارد و دنیام سیاه است، شبم!

منم من؛ میهمان هرشبت لولیوشی مغموممن آن ماهم که اندر لامکانم
مجو بیرون مرا در عین جانم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشقمنم من؛ میهمان هرشبت لولیوشی مغموم
منم من؛ سنگ تیپاخوردهای رنجور
منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور
بیا بگشای در بگشای دلتنگم
- استاد اخوان ثالث
من باختم... اما کسی جز ما نخواهد بردروز نخست چون دم رندی زدیم و عشق
شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوسمن باختم... اما کسی جز ما نخواهد برد
بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد
از چشمهات مست و خرابمدلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا؟
لنگرِ ساعتاز چشمهات مست و خرابم
شب ها نمیشود که بخوابم
بدجور میدهد عذابم
احزای گریه دار تو در کل
تا بیت های بعدی که این قصه زشت شدلنگرِ ساعت
روی بیابانِ بیپایان در نوسان بود
میآمد، میرفت.
میآمد، میرفت
در حلقه کارزار جان دادنتا بیت های بعدی که این قصه زشت شد
هر لحظه ام جهنم اردیبهشت شد
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرددر حلقه کارزار جان دادن
بهتر که گریختن به نامردی

دوستان در هوای صحبت یاریاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیدۀ ما شاد نکرد
مغرب همه اندوه اندوه غروب اتدوستان در هوای صحبت یار
زر فشانند و ما سر افشانیم
من از نهایت شب حرف میزنممغرب همه اندوه اندوه غروب ات
ای قبله مشرق ثناگوی تو هستم
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکسمن از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی، برای من ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
اگر صد تیر ناز از دلبر آیدمقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کردهای؟اگر صد تیر ناز از دلبر آید
مکن باور که اه از دل بر آید
