- ارسالها
- 38
- امتیاز
- 651
- نام مرکز سمپاد
- فرز
- شهر
- تهرا
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
ماه را من چه بگویم که چنین است و چنانبمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید، همه شاه و شهیرید
(شاه) شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
ماه را من چه بگویم که چنین است و چنانبمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید، همه شاه و شهیرید
چو عاجز گشت خسرو در جوابشماه را من چه بگویم که چنین است و چنان
(شاه) شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندچو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضرجوابی
ز همراهان کسی نگرفت شمعی پیش راه منندوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندانز همراهان کسی نگرفت شمعی پیش راه منن
به برق تیشه زین (ظلمت) برون چون کوهکن رفتم
جلوه بخت تو دل می برد از( شاه) و گدایکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

اگر شاهی، گدایی، آخرش مرگجلوه بخت تو دل می برد از( شاه) و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
برو ای گدای مسکین در خانهی علی زناگر شاهی، گدایی، آخرش مرگ
اگر زرین کلاهی، آخرش مرگ

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموشبرو ای گدای مسکین در خانهی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
نوشدارویی و بعد از (مرگ) سهراب آمدیآتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
این چراغی است کزین خانه به آن خانه برند
مرو مرو چه سبب زود زود میبروینوشدارویی و بعد از (مرگ) سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
امروز که محتاج توام جای تو خالی ستمرو مرو چه سبب زود زود میبروی
بگو بگو که چرا دیر دیر میآیی

در این درگه، که گه گه که که و که که شود ناگهامروز که محتاج توام جای تو خالی ست
فردا که (میآیی) به سراغم نفسی نیست
ای که در نعمت و نازی، به جهان غره مباشدر این درگه، که گه گه که که و که که شود ناگه
نشو غره به امروزت که از فردا نهی آگه
عرق سعی(محال) است که گوهر نشودای که در نعمت و نازی، به جهان غره مباش
که محال است در این مرحله امکان خلود

خورشیدوار از تو منور شده سپهرعرق سعی(محال) است که گوهر نشود
میرسد ذره به خورشید بلند آخر کار
در (دیاری) که در ان نیست کسی یار کسیخورشیدوار از تو منور شده سپهر
جمشیدوار از تو مزین شده دیار
درون خلوت ما غیر در نمیگنجددر (دیاری) که در ان نیست کسی یار کسی
کاش یا رب که نیوفتد به کسی کار کسی
هرکه چیزی دوست دارد، جان و دل بر وی گمارددرون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو که هر که نه یار منست بار منست
در قنوتم ز خدا عقل طلب میکردمهرکه چیزی دوست دارد، جان و دل بر وی گمارد
هرکه محرابش تو باشی، سر ز خلوت بر نیارد
