- ارسالها
- 2,345
- امتیاز
- 46,170
- نام مرکز سمپاد
- .
- شهر
- .
- سال فارغ التحصیلی
- 1400
آهوان گم شدند در شب دشتنازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
آه از آن رفتگان بی برگشت
آهوان گم شدند در شب دشتنازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیمآهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت

مکن کاری که بر پا سنگت آیوتا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود میگذرم

ولی هرگاه من رفتم به سویش کرد تهدیدم:مکن کاری که بر پا سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو

یار شو ای مونس غمخوارگانولی هرگاه من رفتم به سویش کرد تهدیدم:
حسابت با رقیبان است اگر این دور و بر باشی

تنت به ناز طبیبان نیازمند مبادندانم کدامین سخن گویمت
که والاتری زانچه من گویمت

یکی آرزو کن که اندر هوادر دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
)من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشیاگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرامن ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی
تو نقش جهان ، هر وجبت ترمه و کاشی

ای که همه نگاه من خورده گره به روی توامروز که صاحبِ توانی
دریاب رفیق ناتوان را

واژه واژه ، سطر سطرای که همه نگاه من خورده گره به روی تو
تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو

دلا دیدی که خورشید از شب سردواژه واژه ، سطر سطر
صفحه صفحه ، فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
- قیصر امین پور

در هوسخیال او، همچو خیال گشتهامدلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برون کرد

مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردمدر هوسخیال او، همچو خیال گشتهام
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم؟

من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستممرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم

از صدای سخن عشق ندیدم خوشترمن از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

دلی دیرم خریدار محبتاز صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیستدلی دیرم خریدار محبت
کزو گرم است بازار محبت
تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از منتو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
بار هزارمه میگمش ولی خب دوستش دارم*

تو چه کردی که دلم این همه خواهان تو شدتمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من
به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت
