- ارسالها
- 2,383
- امتیاز
- 7,490
- نام مرکز سمپاد
-
- شهر
-
- سال فارغ التحصیلی
- 1382
نبودی آن که دل از ما بری به حیلت و فندل از من بردی ای دلبر به فن آهسته آهسته
تهی کردی مرا از خویشتن آهسته آهسته
تو خود نهادی دل بر این محبت
نبودی آن که دل از ما بری به حیلت و فندل از من بردی ای دلبر به فن آهسته آهسته
تهی کردی مرا از خویشتن آهسته آهسته
تیر غمش در دل بنشاندمنبودی آن که دل از ما بری به حیلت و فن
تو خود نهادی دل بر این محبت
تیر غمش در دل بنشاندم
در غم او من جان بفشاندم
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوشمرغ دلم را به دام آورد
گشته اسیر و نزار از غمش دمادم
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکردمن نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
یارم چو قدح به دست گیردیار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخت به ری
دلی که به لبهای تو گره خورد، شاد استیارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
ترک ما کردی برو همصحبت اغیار باشدلی که به لبهای تو گره خورد، شاد است
دریا به کنار دل، هر چه باشد، سپید است
وای بر دل من که در حسرت تو گداختترک ما کردی برو همصحبت اغیار باش
یار ما چون نیستی با هرکه خواهی یار باش
تا دل هرزهگرد من رفت به چین زلف اووای بر دل من که در حسرت تو گداخت
تو که در دل ما نیستی، با هر که خواهی راحت

دست عشق از دامن دل دور باد !تا دل هرزهگرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
در هر دشتی که لالهزاری بودهستدست عشق از دامن دل دور باد !
می توان آیا به دل دستور داد ؟
تو چه دانی که چه ها کرد فراقت با من؟در هر دشتی که لالهزاری بودهست
از سرخی خون شهریاری بودهست
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد؟تو چه دانی که چه ها کرد فراقت با من؟
داند این آنکه ازین غم بود او را قدری.

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشیدیاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
موی سپید را فلکم رایگان نداددر نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم امدكه شبی باهم از ان كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییموی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام

می خواره و سرگشته و رندیم و نظربازموی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
تو دل بستی به معشوقی که خود معشوقه ها داردمی خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با مُحتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
تو با این لطف طبع و دلرباییمی خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با مُحتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
