Sui
کتاب خوار"
- ارسالها
- 386
- امتیاز
- 4,874
- نام مرکز سمپاد
- ..
- شهر
- 0.0
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
دنیا همه هیچ و مال دنیا همه هیچتا جهان باقی و آئین محبت باقی است
شعر حافظ همهجا ورد زبان خواهد بود
ای هیچ برا هیچ در هیچ مپیچ
دنیا همه هیچ و مال دنیا همه هیچتا جهان باقی و آئین محبت باقی است
شعر حافظ همهجا ورد زبان خواهد بود
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداختدنیا همه هیچ و مال دنیا همه هیچ
ای هیچ برا هیچ در هیچ مپیچ
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستمچه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت
که یک دم از تو نظر بر نمیتوان انداخت
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودمتا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوستتا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستممرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
ما نه سقراط، نه افلاطونیمتا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارهاما نه سقراط، نه افلاطونیم
منطق و فلسفه ی اکنونیم
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیستمن دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند نشد..
تیره گون شد کوکب بخت همایون فال مندر خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
نیست جهان جز همین که با تو بگویمتیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من
در قفس خیال تو، تکیه زنم به انتظارنیست جهان جز همین که با تو بگویم
روز و شبانی به یکدگر شده پیوند
نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرستوای بر من که در این بازی بیسود و زیان
پیش پیمانشکنی چون تو شدم عهدشکن
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نودر راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم..
وای بر شهری که در آن مزدِ مردانِ درستمزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش امد و هنگام درو
وقت رفتن گریه می آید مرامزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش امد و هنگام درو
تقدیر ما را به کجا میبرد؟وقت رفتن گریه می آید مرا
اندکی بنشین که باران بگذرد
واله و شیداست دائم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکّر و بادام دوست
دریغ از عمر که در حسرت گذشتتلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد..
مستم از عشق و در خود غرق شدمتا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم..
دلم پر از درد و غم است، بیصدامن دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند نشد..
