• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ظاهرش با باطنش گشته به جنگ
باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
مولانا
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را
خیام
 
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را
خیام
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
 
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
منی که لفظ شراب از کتاب میشستم
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد
کنون که کاتب دکان می فروش شدم
فضای خلوت میخانه خرقه پوشم کرد
 
منی که لفظ شراب از کتاب میشستم
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد
کنون که کاتب دکان می فروش شدم
فضای خلوت میخانه خرقه پوشم کرد
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف رخش نعل در اتش دارم
 
شب تاریک و بیم موج و گردابی چُنین هائل / کجا دانند حال ما سبکساران ساحل ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر / نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست
ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
 
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم، دل شمع
دوش بر من ز سرِ مهر، چو پروانه بسوخت
تا تو مصور شدی در دل یکتای من،
جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر

-سعدی
 
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته ست دامن در مغیلانم
سعدی
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
 
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم
سعدی
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
 
من اگر با من نباشم می شوم تنهاترین
کیست با من گر شوم من باشد از من ما ترین

من می دانم کی ام من لیک یک من در من است
آن که تکلیفش منش با من من من روشن است
ناصر فیض
تو از آن دگری، رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
 
باز هم م:))
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها
حافظ
ای که هم دردی و هم درمان من
وی که هم جانی و هم جانان من
دردم از حد رفت درمانی فرست
ای دوای درد بی درمان من
 
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذرگهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یک سلای آشنا به رهگذر نمی زند

واضحا از استاد سایه
در درگه خلق بندگی ما را کشت
از بهر دو نان دوندگی ما را کشت

گه منت روزگار گه منت خلق
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت
 
تو به سخن تکیه کنی من به کار
ما هنر اندوخته ایم و تو عار

ز پروین
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
 
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد؟
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد؟
گر چشمهٔ زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فروخواهی شد

خیام
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
 
Back
بالا