- ارسالها
- 529
- امتیاز
- 12,672
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۴
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
دانی از زندگی چه میخواهم؟دلِ من گِرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
من تو باشم تو پای تا سر تو
دانی از زندگی چه میخواهم؟دلِ من گِرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیمدانی از زندگی چه میخواهم؟
من تو باشم تو پای تا سر تو
ناگهان در خانه میپیچد صدای دروفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانستناگهان در خانه میپیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی میگشایم پر
تو خامشی که بخواند؟روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست
روزگارم جو سر زلف پریشان از آنست

دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدنتو خامشی که بخواند؟
تو میروی که بماند؟
که بر نهالک بیبرگ ما ترانه بخواند؟
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شددانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
دلم شد و دردم بماند و آبم بردنفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
درد عشقی کشیده ام ک مپرسدلم شد و دردم بماند و آبم برد
تجارتی که ندارد برای عاشق برد
ما ز خـــود سوی تو گردانیم سرسال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
روزگاری که جنون رونق بازارم بودما ز خـــود سوی تو گردانیم سر
چون تـــویی از ما به ما نزدیکتر
ناگهان معجزه ای از دو لبش بیرون زدروزگاری که جنون رونق بازارم بود
تو نبودی که بیایی به خریداری من
برگ پاییزیام و خستهدل از باد خزان
باغبان نیز نیامد پی دلداری من
تاریکی شب نیست ز بی مهری خورشیددی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یارتاریکی شب نیست ز بی مهری خورشید
ماییم که خود پشت نمودیم به خوبان
ما درس سحر در ره میخانه نهادیمنیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
ماییم و نوای بی نواییما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستمماییم و نوای بی نوایی
بسم الله اگر حریف مایی ^•^
من به غمگین ترین حالت ممکن شادمیک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشمانتظارت نیستم
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینممن به غمگین ترین حالت ممکن شادم
تو به آشوب دلم ثانیه ای فکر نکن...
مرگ می آیدنه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
