- ارسالها
- 6
- امتیاز
- 1,711
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- دامغان
- سال فارغ التحصیلی
- 1398
ظالم کجا به در ببرد جان ز معرکه؟در شعر بزرگ روم اسرار بسی درج است
شیرین نبود ای یار الا غزل حافظ
لختی اگر به روی آب رود کف، فرو رود
ظالم کجا به در ببرد جان ز معرکه؟در شعر بزرگ روم اسرار بسی درج است
شیرین نبود ای یار الا غزل حافظ

درد است برایش همه شب شعر بخوانیتدبیر کرده اند که خاموشمان کنند
از سر گرفته تا به دو پا گوشمان کنند
هیهات ما جماعت ساکت نمیشویم
با صد بلا اگر چه هم آغوشمان کنند
افسونگری کجاست مرا مبتلا کنددل خرابی میکند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان جان من و جان شما
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غمافسونگری کجاست مرا مبتلا کند
از من دلی ستاند و دردم دوا کند

دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم
نازنینا، تو چرا بی خبر از ما شده ای؟
دل من جام لبریز از صفا بودیک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم
هر چند در این عهد خریدار ندارد

ناگریز از سفرم بی سر و سامان چون باددر مدرسه آدم با حق چو شدی محرم
در صدر ملک بنشین تدریس به اسما کن
دل بسته ام به یاری آهووشی شکاریناگریز از سفرم بی سر و سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشمدل بسته ام به یاری آهووشی شکاری
نازک دلی لطیفی مه پاره ای نگاری
ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیمیار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
ما گرچه رمیدیم از این کویما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهی بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

یار آن بود که صبر کند بر جفای یارما گرچه رمیدیم از این کوی
کردیم به جانبی دگر روی
دل را نبریدیم ز لطفش
وصل است هنوز قدر یک موی
روزی مرا به خر گه سلطان نشانده اندراه پنهانی میخانه ندانند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
مائیم در این گوشه پنهان شده از مستیدگرم مگو که خواهم ز درگهت برانم
تو بر این و من برآنم که دل از تو برندارم
یارم چو قدح به دست گیردمائیم در این گوشه پنهان شده از مستی
ای دوست حریفان بین، یکجان شده از مستی
در پاش فتادهام به زارییارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
درست اول اين نوبهار عاشق شددر پاش فتادهام به زاری
آیا بود آن که دست گیرد؟ 😁
دائم گل این بستان شاداب نمی مانددرست اول اين نوبهار عاشق شد
دلم ميان همين گير و دار عاشق شد
یارب این شمع دلافروز ز کاشانهی کیست؟دائم گل این بستان شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
