کردهای عهد که بازآیی و ما را بکشیمرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداری کویش را چو جان خویشتن دارم
آهن و فولاد هردو از یک کوره می آیند برونقتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
ورنه هيچ از دل بى رحم تو تقصير نبود
نعلآهن و فولاد هردو از یک کوره می آیند برون
آن یکی شمشیر گردد دیگری نعل خر است
ای همنفسان تا اجل آمد به سر مننعل
طلب سلطنت و ملک مکن کین مرکب
تیز اسبیست به خون نعل به پایش کردند
تا که پیدا نشود لکه ای از خون در راه
آتشین جامه ای از خدعه ردایش کردند
هم نفسای همنفسان تا اجل آمد به سر من
از پای درافتادم و خون شد جگر من
رفتم نه چنان کامدنم روی بود نیز
نه هست امیدم که کس آید به بر من
هم نفس
هم نفسی می طلبم کز نفسش زنده شوم
تا که نگاهم بکند، آب شوم قطره شوم
شرمقطره
از چشم دلم چکید یک قطره گرم
بر دامن گل نشست،آهسته و نرم
وقتی که عیان شد غم پنهان من
پیشانی پروانه عرق کرد ز شرم
شرمشرم
شرم بادت که دلت رحم نیامد بر ما
ز توام هیچ به جز سهم نیامد بر ما
در نماز و در رکوع و در سجودشرم
شرم میگفت نگاهت نکنم گفتم چشم
عشق میخواست ببیند نظری دعوا شد
گفت پیغمبر رکوع است و سجوددر نماز و در رکوع و در سجود
سر بجنبد دل نجنبد این چه سود
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادیحلقه
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
غمچه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت! که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی
آدمیزادهادب
آدمیزاد اگر بی ادب است آدم نیست
فرق در بین بنی آدم و حیوان ادب است
سرآدمیزاده
آدمیزاده را چه رفته به سر، که چنین تشنه گشته به خون
جنگ ها می کند علم شب و روز، سیل خون تا به قامت جیحون
دراز است دست فلک بر بدیسر
آن روز که پا در حرم عشق نهادیم
سرها همه را خاک سر کوی تو دیدیم
فلکدراز است دست فلک بر بدی
همه نیکویی کن اگر بخردی
قفسفلک
قفس تنگ فلک جای پر افشانی نیست
یوسفی نیست در این مصر که زندانی نیست
دققفس
زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس
دومی، چون اولی دارد مرا دق میدهد