- ارسالها
- 529
- امتیاز
- 12,672
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۴
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
تلخی نکند شیرین ذقنمدر عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده میگذارمت ، اما ندارمت :)
خالی نکند از می دهنم
تلخی نکند شیرین ذقنمدر عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده میگذارمت ، اما ندارمت :)
میخواهم ای درخت بهشتی ، درخت جانتلخی نکند شیرین ذقنم
خالی نکند از می دهنم
تو مگو همه بجنگند و ز صلح من چه آیدتو خود ای شب جدایی، چه شبی بدین درازی
بگذر که جان سعدی، بگداخت از نهیبت
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادیزمان مرگ را در آینه هک کرده ام
همان روزی که تو در قلب من وارد شدی
همی درد من و درمان تو یکسان شدند
از آن روزی که خود را تو همه پنداشتی
یک شب آتش در نیستانی فتادیک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگرد که بودی که چنین استادی
خوبی و کرم را چو نکو بنیادی
ای دنیا را ز تو هزار آزادی
در دلم بود که دوری کنم از آتش عشقظلمت هستی من با ظلمت چشمان تو
گرچه خوبی، باز هم با هم تبانی می کنند
این دل من با رخ چون ماه تو
گرچه زیبا، باز هم نامهربانی می کند
شاعر: خودم
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند«در سَرم» نبود؟
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند
شاعر: میلاد عرفان پور

در دايره قسمت ما نقطه ي تسليميمدوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
یار با ما بی وفایی میکنددر دايره قسمت ما نقطه ي تسليميم
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايی
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرادیر باشد که برای تو همان یار شَوَم
دیر باشد که برایم تو همان محرم جانم باشی
دیر شد اما دگر تو حسرت من را مخور
زود باشد که برایم تو همان مرهم دردم باشی
شاعر: خودم

یاد روزی که به عشق تو گرفتار شدمآب را گرچه به دستت دادم
تو زدی کوزه شکستی و مرا پاشیدی
باز هم آب به دستت می دهم اما بدان
رسمش آن نیست که در کوزه شکستن باشی
شاعر:خودم
من سر نخورم که سر گران استیاد روزی که به عشق تو گرفتار شدم
از سر خویش گذر کرده سوی یار شدم
تو تا دوری زمن جانا چنین بی جان همی گردمتا جهان برپاست این بازی به جاست
جهل انسان در درون ذهن او پا برجاست
شاعر:خودم
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پایمرگ را گفتم چرا پنهانی؟
گفت خواهم که همی شاهد انسان باشم
گفتمش زین همه کشتن به کجا خواهی رفت؟
گفت هرگز به کسی جور و جفایی نکنم
بلکه خواهم که برای تو همی جان باشم
جان انسان که در این زندگی دنیا نیست
جان برای تو همان راه رسیدن باشد
گفتمش مرگ، رسیدن به کجا؟
گفت آنجا که همان آینه جان باشد
شاعر: خودم
در پیچ و تاب عشق به معنای هجر نیستدلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
ای وصل تو اصل شادمانیدر پیچ و تاب عشق به معنای هجر نیست
رودی ز رود دیگر اگر میشود جدا
یک عمر آمدم به در خانه ات تو نیزای وصل تو اصل شادمانی
کان صورت هاست وین معانی
از درد سخن گفتن و از درد شنیدنیک عمر آمدم به در خانه ات تو نیز
یکدم به خانه ی من بی خانمان بیا
تا پندارم که سهمی دارم از پروانگیاز درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردی است
ما ز خـــود سوی تو گردانیم ســــرتا پندارم که سهمی دارم از پروانگی
پیله ای پیچد از غم های عالم بر تنم
