- ارسالها
- 231
- امتیاز
- 15,027
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان امین
- شهر
- اصفهان
- سال فارغ التحصیلی
- 1403
نور چشمی کو به روز استاره دیدرو سر بنه با بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
آفتابی چون ازو رو در کشید
نور چشمی کو به روز استاره دیدرو سر بنه با بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
تا در اندوهت به سر میبردمیدر دیر مغان امد یارم قدحی در دست
مست از می و می خواران از نرگس مستش مست
تا چند بسته ماندن در دام خود فريبيیک عمر جدایی به هوای نفسی وصل
گیرم که جوتن گشت زلیخا ، به چه قیمت؟
یکی درد و یکی درمان پسنددتا چند بسته ماندن در دام خود فريبي
با غير آشنايي، با آشنا غريبي؟
مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شومدوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ،ندانم
وه چه بیگانه گذشتی نه کلامی نه سلامیمشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو
مولانا
باید ت میدادیدنفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
دل پیر دگرباره جوان خواد شد
منم دنبال در به دری هام
همه دارن میرن دنبال باز بورس
چی بدم؟؟؟ ت دادم؟؟باید ت میدادید
درد ما را در جهان درمان مبادا بیشما
مرگ بادا بیشما و جان مبادا بیشما
سینههای عاشقان جز از شما روشن مباد
گلبن جانهای ما خندان مبادا بیشما
مولانا
ای درد تو ام درمان در بستر ناکامیباید ت میدادید
درد ما را در جهان درمان مبادا بیشما
مرگ بادا بیشما و جان مبادا بیشما
سینههای عاشقان جز از شما روشن مباد
گلبن جانهای ما خندان مبادا بیشما
مولانا
یکی به گوشه چشم التفات کن ما راای درد تو ام درمان در بستر ناکامی
وی یاد تو ام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
حافظ
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفتیکی به گوشه چشم التفات کن ما را
که پادشاهان گه نظر به عام کنند
"سعدی"
مه فراغت دارد از ابر و غباردر ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
حافظ
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح توییمه فراغت دارد از ابر و غبار
بر فراز چرخ دارد مه مدار
ابر ما را شد عدو و خصم جان
که کند مه را ز چشم ما نهان
مولانا
آمدهام که تا به خودنوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
مولانا
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن استآمدهام که تا به خود
گوشکشان کشانمت
بیدل و بیخودت کنم
در دل و جان نشانمت
"مولانا"
تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفتتا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
شهریار
تو دریای من بودی آغوش وا کنتا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفت
دلواپس ما بود وليكن به سفر رفت
