• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اعترافگاه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ham!D ShojaE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
اعتراف می کنم
بچه که بودم
یه بار با آجر زدم تو سر بابام که ببینم از این ستاره ها دور سرش میاد یانه:)
اونم گرفت جوری زدم که ستاره ها دور سر خودم چرخید:/
 
اعتراف می‌کنم هنوزم گاهی از تاریکی میترسم!!!:-"
 
وقتی مامان بابا نمیزارن چیپس و پفک بخوریم
منو داداشم نقشه میریزیم میریم سوپری رو خالی میکنیم
سوپری سرکوچمونم مارو لو میده عنتر :|
 
اعتراف میکنم احساس میکنم سنم از بقیه همکلاسیام بیشتره، چون مسائلی که برا اونا مهمه، یا باعث میشه بخندن و گریه کنن، یا عصبانیشون میکنه، در نظر من خیلی بچه گونه و پیش‌پاافتاده و کم‌اهمیتن.
 
اعتراف میکنم، همیشه فکر می کردم :
"آلفرد هیچکاک تقدیم میکند"،

"آلفرد هیچگاه تقدیم نمیکند" بود
نمیدونم چرا اینجوری میدیدم
 
اعتراف می‌کنم که وقتی می‌رم آرایشگاه بعد از چند دقیقه چشام گرم می‌شه و خوابم می‌گیره. قشنگ اگه اون آرایشگر یه 10 دقیقه به دست آوردن توی موهام ادامه بده من خوابم برده:))
==
آرایشگاه=پیرایشگاه :|
حالا هرچی خودتون دوست دارید اسمش بذارید:/
 
آخرین ویرایش:
اعتراف میکنم هیچوقت نفهمیدم منظور ساسی از این رلا کدوم رلاس؟خدایا کدم رلا؟اینا یا اونا؟ :))
 
اعتراف میکنم از صدای ساعت بدم میاد :)) تو اتاقم هیچوقت ساعت نمیبینین ، با صداش نمیتونم بخوابم و نمیتونم درس بخونم و تمرکز کنم :)) خونه کسیم برم شب بمونم همه ساعتهای اتاق خواب رو باطریشونو در میارم :)) :-" :دی
 
اعتراف میکنم که گاهی، فقط گاهی، ته دلم آرزو میکنم حق با من بوده باشه و طرف مقابلم متوجه بشه اشتباه کرده و حرف من درست بوده. یعنی بر خلاف اکثر مواقع که دوست دارم انتخاب آدما به نفعشون تموم بشه، لحظاتی با خودم میگم کاش زمین بخوره تا بفهمه من بهتر میفهمم... امان از خودپسندی:-l
 
اعتراف میکنم اولین بار که اومدم سایت فکر میکردم پ خ همون پخخخخ ایه که میخوای یکیو بترسونی میگی!!!
بعد با خودم میگفتم چقدر دیوونه اینجاس!!!!! اخه به یکی پیام بدی پخخخخخ که نمیترسه طرف...
 
اعتراف میکنم که تقریبا تمام دعواهایی که دیدم خودم راه انداختم و خوشم میومد از دعوا راه انداختن
اعتراف میکنم بچه حسودی بودم
اعتراف میکنم همیشه با دوستام سر بازی کردن وحرف زدن و فکر کردن دعوا میکردم اونا میگفتن بیا گیم نت من میگفتم بریم کافه راجب مثلا مارکسیسم نوین حرف بزنیم (کلا بچه مزخرفی هستم و خدا به خانوادم صبر بده که همچین فرزندی دارن)
 
آخرین ویرایش:
اعتراف می‌کنم ب تمام کسایی ک رابطه‌ی خوب و صمیمانه‌ای با والدینشون، مخصوصاً پدراشون دارن، حسودیم میشه:(
 
1_اعتراف میکنم که از سه چهار سالگی خوندن نوشتن یادگرفتم و اولین جمله ای که نوشتم"علی غاز است"بود کاملا هم بی معنی.(ps:اسم بابام علیِ)
2_تا ششم-هفتم هیچ دوست همسن یا حداقل 5-6 سال بزرگتر از خودم نداشتم و کلا با بچه ها بُر نمیخوردم.
3_اعتراف میکنم که کلا 1-2ساله خونه خودم نخوابیدم و خونه مادر بزرگم می خوابم ولی در طول روز به خونه خودمونم سر میزنم.(اصلا تو کار قهر و اینچیزا نیستم سوء تفاهم نشه.)
4_اولین باری که خودم تنهایی کیک درست کردم(بدون هیچ کمکی(خیلی بچه بودم تقریبا))مامانم اعتراف کرد که حسودیش شد چون کیکای مامانم زیاد پف نمی کرد ولی مال من خیلی پف کرده بود.(از اون به بعد مامانم کلا زیاد کیک درست نمیکرد و به من میگفت درست کنم.
5_تا هفت ساله گیم که پدربزرگ پدریم فوت شد کلا همه جا همراه پدربزرگم بودم و هر وقت از شبانه روز که گریم میگرفت یا لج میکردم با بابابزرگم تنها میرفتیم با ماشین دور میزدیم.(پدربزرگ پدریم تو 7سالگیم و پدر بزرگ مادریم تو 8 سالگیم فوت کردن)
6_الان که خاطرات پدربزرگمو نوشتم داره گریم میگیره نمی دونم چرا.(:
 
اعتراف میکنم وقتی کلاس اول و دوم بودم با رفیقام بین بچه ها شایعه کردیم کلاسمون جن داره
بعد از یه مدت انقد بچه ها جدی گرفتن قضیه رو که خودمم باورم شده بود جرئت نمیکردم تنها برم تو کلاس:)
 
منم اعتراف می کنم هر وقت از اینجور سریالا مثل جومونگ و... می دیدم یکی از سیخا رو بر می داشتم مثل شمشیر و ادا در میاوردم.
 
اعتراف میکنم قبلنا از خونه ی عموم یک عدد پوشک برای عروسکم دزدیدم...
خواهرم هم بهم کمک کرد...
 
اعتراف میکنم هی میخوام چیز میز بفرستم تو سایت تا ستاره های آبیم کامل بشه......:|:T53:T53
 
Back
بالا