• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اعترافگاه!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ham!D ShojaE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
خب منم راهنمایی وقتی برا سرویس مدرسع منتظر بودم یه ماشینه بود پشتش mammut زده بود همیشه پارک بود بغل خیابون
الان یادم اومد چرا تا اخر سال با خودم میگفتم ممات ینی چی ؟ :|
فقط احساس شرمساری میکنم که تلفظای دیگه رو امتحان نکردم
 
اعتراف میکنم که دلم میخواست یه تعدادی دیگه ای هم مثل پرنیان بیان اعتراف کنن ببینیم چه خبره تو این سایت :-"
 
اعتراف میکنم تا ماه رمضون همین امسال فرق زلوبیا و بامیه رو نمیدونستم...:))
همچنین اعتراف میکنم که یه مدت هم دوربین عقب و هم دوربین جلوی گوشیمو پوشونده بودم چون همش فکر میکردم یکی داره نیگام میکنه...X_X(به خاطر یه فیلم بود البته)
 
اعتراف میکنم یه بار دروغی به مادربزرگم گفتم که الانم به چیز خوردن افتادم به این ترتیب که
یه بار رفتیم خونه مادربزرگم خورشت هویج داشتن منم واسه اینکه دلش نشکنه و اینا گفتم اتفاقا خیلی هم دوس دارم حالا هر وقت میرم اونجا خورشت هویج که ازش متنفرم میاره برام حالا من باید چ غلطی کنم ؟؟ :)):)):D
 
من نمیتونم تو فیلما یا عکسا ساعت رو بخونم(ساعت انالوگ) باید از ساعت خونمون نگا کنم بعد بفهمم ساعت چنده.
 
بچه ک بودم فک میکردم مخلفات دماغ چیزایی هستن ک تو ذهن آدم فراموش میشه برا همین همیشه دماغمو درمیاوردم میخوردم :))
 
آخرین ویرایش:
اعتراف میکنم الان در وضعیتی هستم ک حتی سگی ک اینجاس رو بزنی نمیاد بیرون تو این گرما ولی من بیرونم:((:((
 
  • لایک
امتیازات: Bunny
اعتراف میکنم تو گوشی دوست صمیمیم بیشتر از گوشی خودم ازم عکس وجود داره یه عالمه عکس از ویدیو کال و فیلترای داغون اسنپ چت و تو تئاتر و سینما ‌ ک حواسم نبوده ازم عکس گرفته و الان میتونه تو دو مین همشونو استوری کنه و ب فنام بده:|
 
اعتراف ميكنم يه بار امسال داشتم سر امتحان ادبيات ترم دو تقلب ميكردم از رو برگه يهو ديدم مراقب اومد منم ترسو
سريع برگه ارو انداختم بالا خوردمش |:
پريد تو گلوم از ترس مراقب ، جوري كه كم مونده همونجا بميرم واسه يه برگه تقلب
با دو بطري اب به زندگي برگشتم:))
 
اعتراف میکنم تو این یه ماه تابستون ساعت 7 از خواب بیدار میشم
پ.ن : دست خودمم نیس (هوا گرمممممه)
 
اعتراف میکنم دیروز ناهار خوردم :|
این اعترافا چیه ؟! :| بخدا یه بار دیگه ببینم ازین حرفای معمولی اعتراف درمیارد همه پستاتونو حذف میکنم
اینجا کلی ابهت داره برا خودش :-"
 
اعتراف ميكنم ٥ سالم كه بود بابام برام يه اردك خريده بود بعد شده بود همدمم، همه جا باهام بود همه جا((:
(عكسم باهاش دارم)
بعد يه روز نميدونم چي ميشه داشتم باهاش بازي ميكردم پام ميره روش): ميميره
هنوزم كه هنوزه نتونستم فراموشش كنم ):
گناه داشت اخه
 
اعتراف میکنم چون غدم خوشم نمی یاد کسی ترکم کنه همین که حس میکنم قراره تنهام بزارن پیش دستی میکنم با یه نگاه سردی میگم من تنهایی راحت ترم اگه می خوای بری برو در حالی که توی دلم دارم التماس میکنم خدایا نره بمونه خدایا نزار بره خدایا خودت نگهش دار
 
اعتراف میکنم تا همین پارسال فکر میکردم موقع زایمان(طبیعی)، شیکم مادر باز میشه، بچه میاد بیرون و دوباره بسته میشهX_X
 
اعتراف میکنم امکان نداره تو یه مکالمه با دوستان ده تا سوتیه منحرفانه ازشون نفهممو باهم بش نخندیم
 
اعتراف می‌کنم روزمرگی سخت‌تر از چیزیه ک قبلاً فکر می‌کردم...
 
Back
بالا