• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاوره روان‌شناسی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع no one
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
بعضی اوقات ذهنم دو تا میشه از این ور یکی میگه الینا این کارو کن و اون ور هم یکی میگه حق نداری این کارو کنی و این دو نفر با هم گفتگو می کنن سر هر موضوعی مثل دو نفر مختلف عمل می کن و نظرات واحدی رو ارایه می دن البته اینا همیشگی نیست ولی خب عموما هست، و اینکه آیا طبیعیه؟؟؟
 
اینکه وقتی ناراحتم به رویای چیزایی که دوست دارم فکر می کنم یعنی به عنوان واکنش دفاعی رویاپردازی می کنم بده؟
حتی رویاهایی که محاله ممکنه تحت هیچ شرایطی واقعی بشه؟:-<
 
سلام.
من صفحات قبل رو نخوندم ک ببینم مشکلی مشابه من واسه کسی پیش اومده یا ن.اگه تکراریه لطفا بگید ک بگردم پیدا کنم
من یه مدتیه هیچ کدوم از وسایلمو نمیتونم دور بریزم.کلی خودکار دارم ک تموم شدن ولی دلم نمیاد بندازم آشغالی.حس میکنم به وسایلم خیلی وابسته ام و وقتی مامانم به زور یه چیزیو دور میندازه تا مدتها فک میکنم ک چی به سر اون وسیله اومد؟ در واقع حس میکنم وسایلم موجودات زنده ان و من نباید تنهاشون بذارم وگرنه آسیب میبینن.فک میکنم اونا مثل بچه هامن و به مراقبت نیاز دارن.
یا مثلا اگه یه عروسکی کتابی چیزی رو ناجور رو قفسه بذارم فک میکنم اون وسیله دردش میاد و کمرش اذیت میشه و مثلا اگه خودم تو اون شرایط بودم حتما دردم میومد و میرم جای اون وسیله رو عوض میکنم.
به نظرتون مشکل حادیه؟ یا ن با گذشت زمان حل میشه؟به نظر خودم داره دردسرساز میشه.من از تصور اینکه گوشیمو بفروشم و یکی دیگه بگیرم میترسم درست مثل اینکه بگن یه عزیزی خدای نکرده چن وقت دیگه فوت میشه.
any ideas?

منم دلم نمیومد وسایلمو دور بندازم چون همیشه فکر میکردم یه جایی به دردم میخوره. این احساس موجودات زنده رو نداشتم ولی کمدم پر از آشغال بود. کتاب جادوی نظم خیلی خوب بود. کل وسایلا رو دسته بندی میکنه و دلیل میاره برات که بندازیش دور. من اینو خوندم چندین تا پلاستیک پر از وسایلی رو که لازم نداشتم انداختم دور. کلا خیلی راحت تر شدم و راحت تر با این قضیه برخورد میکنم.
رسالت اشیا در همون حس خوبی هست که بهت میدن. حتی وقتی یه هدیه از طرف کسی دریافت کردی همین که اون هدیه حسش رو بهت منتقل کرد کافیه. بعد میتونی بندازیش دور. البته این کتاب خیلی بهتر توضیح داده. اسپویلش نکنم:-"
بعد وقتی دور و ورت خالی میشه خیلییی حس خوبیه. ذهنت کلللی باز میشه
الان من همش دلم میخواد وسایلمو بندازم دور:D
 
حس میکنم بهطور نضمنی دچار شک شدم یعنی یکم دیگه خودمو ول کنم سکان جهانم زیر سوال میبرم...
فکر میکردم این یه راه برا یاد گرفتنمه و مشکل ساز نخواهد شد ولی دلره مشکل ساز میشه
 
بچه ها سایتی رو میشناسین که مشاوره آنلاین داشته باشه؟
هرچی سایت میشناختم همه صرفا تلفنی شدن
اپ مشورپ
هم ویس و متن داره هم تلفنی و هم تماس تصویری
 
بعد از مرگ مامان دوست صمیمیم، کابوس مرگ مامانمو می بینم.


چندین بار تو شب.
 
بعد از مرگ مامان دوست صمیمیم، کابوس مرگ مامانمو می بینم.


چندین بار تو شب.
خیلی وحشتناک هست. امیدوارم واسه هیچ‌کس اتفاق نیوفته. توی بیداری بهش فکر نکن تا از سرت بیوفته. من از این تجربه ها داشته‌ام. حقیقت دنیا اینه که همه چیز رو زمان باخودش ازبین می‌بره حتی چیزهایی که باور حذفش سخته
 
خیلی وحشتناک هست. امیدوارم واسه هیچ‌کس اتفاق نیوفته. توی بیداری بهش فکر نکن تا از سرت بیوفته. من از این تجربه ها داشته‌ام. حقیقت دنیا اینه که همه چیز رو زمان باخودش ازبین می‌بره حتی چیزهایی که باور حذفش سخته
اصلا بهش فکر نمیکنم، ینی فکر کردن بهش فقط صیح همون روز هست، ولی مدام می بینمشون. به شکلای مختلف. با مامانم صحبت کردم، باهاش وقت گذروندم و توی بیداری بهش فکر نکردم، ولی بازم سراغم میاد
 
اصلا بهش فکر نمیکنم، ینی فکر کردن بهش فقط صیح همون روز هست، ولی مدام می بینمشون. به شکلای مختلف. با مامانم صحبت کردم، باهاش وقت گذروندم و توی بیداری بهش فکر نکردم، ولی بازم سراغم میاد
برای دختر ها طبیعیه این مدل تفکرات توی سالهای بلوغ . اگر بهش فکر نکنی بعد ی مدت دیگه فراموش میشه زیاد هم جدی نگیر اگر بهش فکر نمیکنی. مگه کنکور داری امسال ؟
 
برای دختر ها طبیعیه این مدل تفکرات توی سالهای بلوغ . اگر بهش فکر نکنی بعد ی مدت دیگه فراموش میشه زیاد هم جدی نگیر اگر بهش فکر نمیکنی. مگه کنکور داری امسال ؟

نه کنکور نه. ایشالا چهار سال دیگه
 
بعد از مرگ مامان دوست صمیمیم، کابوس مرگ مامانمو می بینم.


چندین بار تو شب.
منم وقتایی که افکار مشابهی میاد سراغم، واسه دفع بلا صدقه میدم و واقعا به صدقه و کمک به نیازمندان اعتقاد دارم.
 
منم وقتایی که افکار مشابهی میاد سراغم، واسه دفع بلا صدقه میدم و واقعا به صدقه و کمک به نیازمندان اعتقاد دارم.
فکر کنم یجور درگیری ذهنی باشه نه بلا که برای دفعش صدقه بدم
 
فکر کنم یجور درگیری ذهنی باشه نه بلا که برای دفعش صدقه بدم
خب همین، ذهن منم درگیر میشه و وقتی صدقه میدم فکر میکنم که دیگه این اتفاق نخواهد افتاد و ذهنم آزاد میشه.
بازم به نظرم ذهنت میترسه از اینکه خدای نکرده این اتفاق برای تو هم بیفته. پس باید کاری کنی که باورت شه این اتفاق -در شرایط فعلی- نخواهد افتاد. واسه من این روش کارساز بود. ممکنه واسه تو راه دیگه ای مفید تر باشه.
ببین مثل نذر کردن یا دعا کردن میمونه. قاعدتا با دعا کردن برای بارون باریدن، عناصر لازم در طبیعت برای بارش بارون (تبخیر از سطح دریا و شرایط جوی لازم) فراهم نمیشه. پس چرا با وجود این هنوز یه سریا واسه پدیده های طبیعی نذر میکنن؟ به نظرم بیشتر از هر چیز بازی ذهنی هست که ذهن آروم شه و امیدوار باشه که بارون خواهد بارید. ممکنه هم بگی همچین افرادی خرافاتی هستن ولی به نظرم هرچیزی که ذهن رو آروم کنه میتونه با دید مثبت بهش نگاه شه.
امیدوارم منظورم رو درست رسونده باشم.
 
وقتی کارای مورد علاقه‌ام و انجام میدم، احساس میکنم یکی از درونم میزنه تو ذوقم، مثلا میگه: احساساتت خیلی مسخره ان، به خاطر اینکه همه این کارو دوست دارن تو هم دوسش داری و...
این حالت اسمی نداره؟ آخه یه دفعه تو یه تست روانشناسی بهش اشاره شده بود.
 
وقتی کسی بخواد درباره‌ام بدونه از خجالت آب میشم، یا وقتی کسی درباره‌ام میپرسه حس خیلی بدی بهم دست میده. انگار از شناخته شدن بدم میاد، یا اینی که هستم و دوست ندارم، یا دوست دارم فقط در حیطه‌ی مسائلی که خودم انتخاب میکنم ازم بپرسن.
این چیزا هم خصوصی نیستن ، ولی برای من سخته.
توصیه‌ای دارید؟
 
وقتی کسی بخواد درباره‌ام بدونه از خجالت آب میشم، یا وقتی کسی درباره‌ام میپرسه حس خیلی بدی بهم دست میده. انگار از شناخته شدن بدم میاد، یا اینی که هستم و دوست ندارم، یا دوست دارم فقط در حیطه‌ی مسائلی که خودم انتخاب میکنم ازم بپرسن.
این چیزا هم خصوصی نیستن ، ولی برای من سخته.
توصیه‌ای دارید؟
من روان شناس نیستم در حد چن تا کتاب میتونم بهت بگم
اولا من خودم بهت علاقه دارم اعتماد کن به خودت و خوبیات بچه من یااا مادر :RedHeart :))
سعی کن کمال گراییت رو با کتابایی مثل خودت باش دختر کمال گرا نباشیم رفع کنی تا کمتر سخت بگیری به خودت و قشنگیات و از بزرگترا هم که این سوالارو می پرسن نترس واقعا فقط یه حال احوالی میکنن بعدشم یادشون میره.من بار ها از مامانم پرسیدم و گفته اصلا برای اونا جوابت اهمیتی نداره فقط گفتگو و برای بعضی آدما خب این گفتگو موجب شناخت و دوست داشتن میشه این ها هم بد نیستند
نمیدونم مفید باشه یا نه ولی فیلم /کلاس هشتم/ رو ببین شاید مفید باشه
 
من فکر میکنم یه حالتی مثل پسیدوبلبار گرفتم، نه اون مدلی که اونقدر بخندم نتونم خندم بند بیارم اصلا ربطی به خنده و خوشی نداره! فقط رو یه چیزای خاصی گریه م میگیره اشک تو چشام جمع میشه که دلم میخواد از ته دل بشینم گریه کنم به حدی این احساس به من غالب میشه که به سختی خودمو کنترل میکنم.
این احساس چیه؟ چجوری کنترل یا ترکش کنم؟
 
وقتی کارای مورد علاقه‌ام و انجام میدم، احساس میکنم یکی از درونم میزنه تو ذوقم، مثلا میگه: احساساتت خیلی مسخره ان، به خاطر اینکه همه این کارو دوست دارن تو هم دوسش داری و...
این حالت اسمی نداره؟ آخه یه دفعه تو یه تست روانشناسی بهش اشاره شده بود.
این احساسات و حالت هارو من دقیقا داشتم و دارم از اون موقعی که یادم میاد .. همیشه همه بهم می گفتن چقد اعتماد بنفست پایینه تقریبا 3 ماه پیش یه کتاب خوندم در این باره که نیم تمام ولش کردم چون هر چقدر جلو تر می رفتم عصبی می شدم اسم کتاب" زندگی خود را بیافرینید " بود و در مورد تله های زندگی صحبت می کرد ...من خودم همیشه احساس شرم می کنم وقتی تو بحث ها در مورد خودم حرف می زنم وقتی از یه کاری لذت می برم و یه حس درونی بهم می گه مثلا چقدر احمقی چقدر بی خاصیتی و حتی بعضی مواقع اینقدر شدت بالا می ره که باعث می شه گریه کنم ..اما وقتی کتابو شروع کردم به خوندن چیزای باحالی دیدم این که چجوری رفتار پدر و مادر ناخوداگاهانه روی بچه تاثیر می زاره .. و بعد نگاه کردم و رفتار های مامان و بابامو انالیز کردم دیدم وقتایی که مامانم بچه بودم منو با همه مقایسه کرد یا جلوی همه مسخره م می کرد یا بابام سرزنشم می کرد به شدت روی من تاثیر داشته و حتی دعواهامون ... ( خب من یکن نافرمانی می کردم و ازین پسرای سر به مطیع نبودم ) و واقعا درست بود حرف کتاب چون من داشتم ناخوداگاهانه و بدون این که خودم متوجه شم رفتارهای پدر و مادرمو کپی می کردم بدون هیچ رحمی ..حالا نمی دونم دقیقا شما هم همین روحیه سرزنش گر که همیشه می زنه تو سرتون رو دارین یا نه ولی درمانش اصلا راحت نیست و فقط با تراپی ممکنه پ.ن: اینقدر خجالتی بودم که وقتی می رفتم جایی اولین کلمه ای که می گفتم ببخشید بود پ.ن2: البته همین الانم که اینو دارم می نویسم یه حسی داره بهم می گه خیلی مزخرف دارم می نویسم و به درد هیچ کسم نمی خوره نهایتم ادمینا دیلیتش می کنن ولی خب من که کم نمیارم ..امیدوارم مفید باشه
 
Back
بالا