• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
کالاف موبایلو نصبیدم عالی بود
زبان اول شدم
نتم درست شد
دوتا 20 گرفتم
دو مثبت کلاس زبان
روز خوبی بود
 
خیلی ناراحت بود. خیلی
میگفت رشته من یه جوریه که به کسی فاند تعلق نمیگیره. فاند چرا ولی فول فاند نه.
بهش گفتم راه بچین.
میگه من دلم دانشگاه هاروارد رو میخواد. آخه چیکار کنم؟
بهش گفتم ریسرچ کن.
میگه میدونم. و خواهم کرد ولی....
میدونی چیه؟ من براش خوشحالم. وایب مثبت نسبت به آینده ش بهش دارم. چون همیشه ی خدا گلیمش رو از آب میکشه بیرون و روی پاش وای میسته.
میدونم مشکلش پول نداشتنه. اصلا این که این رشته رو انتخاب کرد واسه این بود که نمیدونست با این رشته میخواد در آینده چیکار کنه.
بهش گفتم ببین توی ایران که خیلی خوبه. حسابی خوبه. یعنی در خلال کارت ارتباطاتت رو قوی میکنی و سیال در تمام موضوعات جدیدی.
منتها یه چیزی هست. نمیخواد ایران بمونه.
خودش میگفت خراب شده. میخوام برم بهش بگم ببین نشد برو یه کم کار کن و پول در بیار بتونی یه چند تا کورس آنلاین بری توی سایت های خارجی و بهت سرتیفیکیت بدن و بعدش
اگه هیچوقت نتونه بره چی؟ اوه... خیلی ناراحت میشم براش. اما اینکه اون مسیله اون موقع هم همین اندازه براش اهمیت داره رو نمیدونم. یعنی میشه بشه استاد دانشگاه هاروارد؟
بهش گفتم ببین مسیر حرفه ای ما ادما از جایی شروع میشه که تمرکز میکنیم روی اون موضوع.
به نظرم باید بپذیره این مسیله رو که منابع توجهی ش رو نمیتونه تقسیم کنه بین چند تا منبع.
مریم میرزاخانی نزدیک به ۲۰ و خورده ای از زندگی ۴۰ ساله ش رو اختصاص داد به یه چیز !
ریاضی. ریاضی محض!
مطمینا با توجه به هوش خوبی که ازش سراغ دارم اونم میتونه یه کار جدید و یه فن جدید بزنه. موضوع اینه که اون نمیخواد یه مسیر عادی که بقیه میرفتن رو بره.
میدونم یه چیز پرفکت میخواد.
یه نوع توجه و تمرکز خاص بر روی یه مسیله خاص.
میدونم اگر بخواد میتونه.
نمیخواد و نمیخوایم روی پول مانور بدیم. هر چقدرم کار کنه تا ۵ سال اینده پول اون زندگی و اون دانشگاه با حداقل امکانات و در اون کشور براش به دست نمیاد. شاید یه ماه اونم اگه وضع دلار بدتر نشه.
اما خدا روزی رسونه. بهش گفتم نگران هیچی نباشه.(مثلا فول فاند با هزینه زندگی بده خدا)
بهش گفتم هر جای دنیا و توی هر دانشگاهی که باشی قراره همین کارا رو بکنی. حواست باشه. مسیر مستقیم رو برو.همینطوری هم میشه.
بهم گفت نمیخواد مثل ک. بره توی یه موسسه که سطحش هم پایین تره چون فقط میخواد مهاجرت کنه. واقعا کار کردن و بودن در یک مکان خاص و ارگانیزیشن خاص رو میخواد.

من دلم روشنه که با چشم باز یه انتخاب درست میکنه. :)
 
خیلی دنیا برام عوض شده.
کلا انگار وقتی تجربه ت بیشتر میشه خیلی دیدت به زندگی عوض میشه در مقایسه با قبل. امروز داشتم به این فکر میکردم که ایا امکان داره منم یه روز پول در بیارم؟ مثلا ماهانه ۲۰ تومن. قبل از ۲۵ سالگی. با نرخ ثابت دلار البته.
نمیدونم. حالا فعلا گذاشتم این ۳۰۰ تومنه رو پس انداز کنم. ولی وقتی پلکسر شد ۴۰۰ و پاکسازی ۱۲۵ و ... چی میشه گفت؟
این مهساعه هم گفت این اینجا داره کار میکنه فقط.
فکر کردم پول بده! عح !
میخوام این کیس رو مطالعه کنم. ببینم چی به چیه.
به ف گفتم مجردی یا متاهلی بهتره؟ گفت مجردی مستقل با خونه خودت و پول خودت و زندگی خودت. نه سربار پدر مادر.
اینکه نسبت به اون ۲۲ سالهه من پول ندارم خیلی حس بدیه.
اوه گاد... یعنی میشه؟
دیگه ادم پرخرجی نیستم.دلم پول میخواد تا به سلامتی خودم برسم و جای خوب زندگی کنم و بتونم مهاجرت کنم.
البته نه به هر جایی. دلم میخواد برم امریکا.
الانم خیلی خوابم میاد. رفتم چای سبزمو بخورم.فکر نکنم کیس بخونم امشب! ساعت ۱۲:۱۲ شبه! نماز شبمم نخوندم.
بای
 
واقعا انتخاب های محدودی برای لباس پوشیدن سر کار دارم و این خوب نیس اصن!
حجاب واقعا محدودیته اما از اون جایی که من هیچوقت کم نمیارم با همین لباس هایی که دارم و اون ۴۰۰ تومنی که دور از چشم مامان لباس خریدم انشالله که اوکی باشه!
بابا میتونستیم واقعا کت و شلوار یا دامن بپوشیم بریم سر کار و حال کنیم با طرز پوششمون ولی خب نمیشه. اما یه چیزی هست که من تازه بهش رسیدم و اون این هست که واقعا پرداختن به چیزای مادی دل ما رو فقط برای چند لحظه آروم میکنه. اون مبل و صندلی اون عطر اون کرم اون رژ لب اون بلوز و اون همه لاک ماها رو فقط برای چند لحظه آروم میکنه. واقعا ما آدما باید مینیمالیستی زندگی کنیم و خب مسیله مهم اینجاست که من قبلا از خیلی چیزا استفاده نمیکردم به این دلیل که امکان داره تموم بشن مثل دمنوش ها و خودکار ها و مدادها و دفترچه ها و یه سری لباسام!
و این خیلی عجیب بود که لذت استفاده شون رو از خودم میگرفتم. ببینید هر وقت یه چیز خوشگل میگیرید استفاده ش کنید. مادیات قرار نیست کاری جز خوشحال کردن شما رو انجام بدن. م. خیلی ادکلن ها و خودکار ها و دفتر های لوکس داشت همیشه که استفاده شون نمیکرد و یادمه یه بطری شراب ناب قرمز توی کمدش داشت و هیچوقت ازش نمیخورد.
ببینید دو حالت بیشتر نداره. شما یا پولتون رو دادید و پاش جنس خریدین یا عقلتون رسیده:)) و سیوش کردین. حالا که دادین رفته پس از چیزی که خریدین لااقل استفاده کنین.
همیشه زندگی یه سری درس داره به ما بده. قران میگه به مادیات دل نبندین و خب شاید انگار خود خدا میدونسته که ما ادما قراره به مال دنیا وابستگی داشته باشیم و گفته دل نبندین و استفاد کنین بره بابا. من یادمه بچه که بودم و یه لباس خوشگل داشتم مامانم میگفت نه اینو توی خونه نپوش چونکه خراب میشه و فلان و این حرفا. بعد از سال ها خریدن یه شرت حریر و زیبا که مامان اجازه نداده بود بپوشمش !(خدارو شکر سایز لگنم اونقدر زیادنشده که نتونم بپوشمش) دیدم شورت خوشگلم توی لباس چرکای خواهرمه و اون لحظه دل من رو باید میدیدید. شورت رو گرفتم و پوشیدم...(شستمش البته) بله. :)) خیلی مسخره س میدونم. ولی اون شرته سر دل من مونده بود که چرا نباید بپوشمش. بعد هم هر چی لباسای خوب بود رو برداشتم و اوردم با خودم.
الان راحت ترم. بابا پول دادیم بپوشیم و بخوریم دیگه. هی بذاریم کمد که چی بشه؟
رسما یا نمیخرم یا میخرم کامل استفاده میکنم.



چیزایی رو هم که استفاده نمیکنید یا بفروشید بره یا بدین تا افرادی که نیاز دارن ببرن. یا اصلا برن بازیافت شن اما از اینکه گوشه خونتون بیفتن بهتره.

خلاصه که اینطوری.
 
امروز داشتم به این فکر میکردم که امکان داره در کنار درس و دانشگاه من بتونم مربی رقص بشم؟
داشتم به این فکر میکردم که عمر و زندگیم مال خودمه و من دوس دارم مربی رقص باشم. رقص خیلی خوبه... خیلی.
الان باید برم بشینم درس بخونم... البته قبلش باید نماز بخونم و بعدش یه دمنوش بابونه بریزم بخورم و شاد باشم.
لطفا به افسردگی پاییزی رو ندین.
یه سری تسک خوشال کننده بردارین انجام بدین و ببینید که چقدر توی روحیه تاثیر داره.

من احساس میکنم که پاییز رو خدا برای این قرار داده تا ما آد ها رو توی خونه هامون بنشونه و بگه بشینید راجع به این سه فصل قبل فکر کنین. یه کم هوا رو دلگیر میکنم تا به فکر فرو برین. یه کم سردش میکنم تا بیرون نرین. و روز آخر پاییز شما رو مجبور میکنم تا دورهمی بشینین و از اون همه دلگیری نجات پیدا کنین.

پاییز٬ پادشاه فصل ها ؟ همیشه تلاش ها و قوی شدن هام توی فصل پاییز بوده. اما دیدن نتیجه مربوط به بقیه ماهای سال بوده. پاییز آدم رو توی خودش میبره. آدمو به فکر میبره تا راجع به درونیات خودش و دریچه های درونیش که بهشون توی خوشالیاش سر نزده سر بزنه. نمیدونم این کرونا انگار خود پاییز بود. حالا فکر کنم پاییز اندر پاییز بشه. هم اکنون در اندیشه امتحانات پایان ترمم چون فکر کنم یه کم تایم لیمیت دارم پیدا میکنم واسه درس خوندن و نهایت تایمم جمعه ها میشه.
ببینید بد نیست اصلا. دنیای آدم بزرگ ها میگن فکر کنم همینه. چرا؟ چون اونا میتونن اولویت هاشونو تشخیص بدن و برن به سمت انجام دادنشون.


به هر حال باید از یه جایی شروع میشد. ما ادما باید از یه جایی بالاخره شروع کنیم. به نظرت من سال دیگه میتونم پول خوب در بیارم؟ امیدوارم این پاییز خیلی پیشرفت کنم و خیلی مطالعه و فلان و بیسار تا ببینیم میوه ش به بار میشینه یا نه؟

خیلی حرفا تو دلم دارم. خیلی خواسته ها دارم. چیزای قشنگی ان.


بیاین برا هم دعا کنیم به خواسته های قشنگمون برسیم. تلاش کنیم بعد به هرکدوم که صلاحمون بود برسیم.

راستی... من آرایشگاه رو پیچوندم امروز...

به استرسم گوش دادم یه کم.

برای هم دعا کنیم.
 
امروز روز بسیار خوبی است و من قطعا به تمام کارهام میرسم و به خوبی تموم میشه
همین !
قطعا همینطوره
 
چقدر خوبه که اینجایی
دیگه تنهام نمیذاری
چقدر دلگرم و خوشحالم
تو هم حال منو داری
تو میخندی که میخندم
تو میخندی و من کم کم تمومم...غصه هامو بایه لبخند تو گم کردم...


دیگه این یه ماه روی به مثبت ها... راستی چالش ماه قبلمم در حال اتمامه :)
بعد من برای اینکه کار از محکم کاری عیب نکنه میخوام تا ۱۲ شب صبر کنم :)
واقعا پر کردن یه چالش خیلی حس خوبیه... خیلی...:)
دلم میخواد الان که میرم یه چیزی باشه اونجا... ولی کلا... کوه باش و دل نبند بابا!
اینکه ببینم واقعا تمام اون فکرها الکی بوده منو از بلا تکلیفی در میاره ولی دونستن این موضوع هم خوبه که ما حتی اگر در وضعیت بلاتکلیف بودیم هم باید فکر رو ازاد نگه داریم.

در ضمن از اون دختره م هم بدم میاد... هر چی مینویسم روش نظر میده و فکر میکنه خیلی بلده... عح عح... فکر میکنه چه جور حرف میزنه خانوم!
ولی دیدم که تو خونه شون چقدر اوضاع همه چیز خوب بود چقدر همه با محبت حرف میزدن و چقدر خوب بود همه چیز! خب ببین ستاره جون تو حق نداری خودتو با اونا مقایسه کنی. حق نداری خیلی از فکرا رو راجع به اونا بکنی و به سمت خودت فکر کن. چرا فکرتو بذاری روی بقیه؟!
میخوام این انرژی رو کامل صرف خودت کنی! باشه عشقم؟
حالا که فکر میکنم از اون دختره بدم نمیاد. دنیای من الان آرومه. هیچکس توش نیست منم و تلاش های امروزم که دارم خودمو واسه داشتن یه زندگی زیبا به حرکت و تلاش وا میدارم!

راستی تا حالا هیچوقت شنیده بودین که برای داشتن روحیه ی بالا و سلامت روانی نیازه که
بخشی از روزتون رو
به فعالیتی اختصاص بدین
که با انجام دادنش حس مفید بودن بکنید!

پس شد بخشی از روز فقط
فعالیتی که دوست دارین و باعث احساس مفید بودن در شما میکنه.


برای من درس خوندن خیلی این حس رو میده و تمیزی و تمیزکاری. شما چطور؟ دنیای شما چه رنگیه؟
 
روز سختی بود مزخرف بود!
باید فردا ادبیاتو زبانمی‌کنم بخونم بدبختی زبانو موسیه و ادبیات مدرسه خوردن تو یه روز اما خب یکاریش میکنم
 
کی فکرشو میکرد امسال که موقع فارغ التحصیلی عه یهو بنگ یه ویروس بیاد و نتونه کسی کسیو ببینه؟
و حالا همه منتظر... :/
خیلی عجیبه. ای کاش واکسن زودتر ساخته بشه. واقعا بدم میاد میرم پارک روی صورت بچه ها ماسک میبینم. اینکه صندلی های پارک نمیخواد منفجر بشه از دوستا و خانواده هایی که به زور خودشونو جا دادن.
تابستون که رفتم پارک دیدم خانواده ها چه راحت کنار هم نشستن و غذا میخورن و اینا. ولی خیلی نامردیه من دلم میخواست برم دانشگاه بعدش از دانشگاه برم سر کار. گاهی ن و ش و ن رو ببینم و یه سلام و احوالپرسی بکنم و ببینم در نبود من چه طوره حالشون؟ اینکه همه میخوان از حال همدیگه با خبر بشن راسته؟ مخصوصا اونایی که چند وقته همو ندیدن؟
تصور میکنم یه روزی رو اون دور دورا... کرونایی نیست که بابتش بترسیم. داریم زندگی میکنیم و تک به تک اونایی رو که مدت ها از حالشون بی خبر بودیم رو میبینیم و میفهمیم اون موقع که فاصله روی کیفیت حس آدما نسبت به ما چقدر تاثیر گذاشته؟
شاید کرونا در جواب به دعا آدم هایی بوده که گفتن: دیگه حتی دلم نمیخواد یه بار دیگه هم ببینمشون!
و خدا هم گذاشته تو کاسه شون.
جدا بدم میاد از اینکه تو قرنطینه م!
یعنی از اینکه دانشگاه نمیریم و کسیو نمیبینیم و ... داره به شدت حالم بد میشه. اگر هم ببینیم فقط برای چند لحظه س!
نه که بشینیم ساعت ها و هر روز و فلان...
نه
من کلی رژ لب قرمز خوشگل داشتم که میخواستم بزنم و خوشگل کنم و فلان و این حرفا... ولی حیف!
نمیدونم شما چقدر خودتونو توی قرنطینه نگه داشتین و مهمونی نمیرین و رعایت میکنین...نمیدونم شما چقدر سر کار میرین؟
اما...اما.....اما...
یه چیزی هست.
هیچ چیز ماندگار نیست.
صبح میشه این شب.
 
گاد پلیز... تصمیمات جدید!!!!!!!
اند یس... مام سد دت!
آی کانت بلیو دیس
آی
کانت
بلیو
دیس
 
دوباره دارم انرژی بیشتری رو المپیاد میزارم و ساعت مطالعمو بیشتر کردم و سرعتمو بردم بالا (همین سرعت کار دستم داد و زدم یه لیوان شکوندم :D )
اما برنامه های خوبی ریختم که اگر عملی بشن واقعا چی میخوام از زندگی..:-b
راستی امروز چندتا از معلمامون اعصاب نداشتن و حسابی کوبوندنمون (لفظی) :-ss:((
ولی ما هنوز پر رو ایم ..:D
 
زندگی فقط کار نیست.
امروز یه اتفاق خوب افتاد. من باز برام چیزی اتفاق افتاد که خوب بود و تلاشمو کردم ولی اصرار نکردم.
اصرار همیشه گند میزنه به همه چیز.
چرا اصرار؟ وقتی در دنیا فراوانی هست...نور هست عشق هست...چرا اصرار؟
اصرار نداریم.نداریم


این هم شاید یه امتحانه. کی میدونه؟
 
یه اسکیت خفن پیدا کردم و خریدم تا چند روز دیگه میرسه.. :x 8->
اسکیت قبلیمم گذاشتم تو دیوار و امیدوارم زودتر فروش بره... [-o<
 
سخنی نیست...
دلم برای آرزو هام تنگ شده... برای فکرای قشنگم...به اینکه...
حتی نا ندارم بنویسم...
به نگین ح خیلی حسودیم میشه. کثافت...
 
الان چون یه جوریه معدلم فقط باید بشینم زنگ بزنم ببینم تا کجا ها میتونم پیشروی کنم ؟؟؟؟
:))
معدلم خیلیییی بده. یعنی ۱ نمره از اون میزان مورد نیاز کمتره!
و من نمیدونم چرا واسه فنی ها همین معدل هم قبوله ولی ما باید بیشتر باشیم.
همیشه علوم انسانی مورد ظلم واقع شده...:/
امروز گیر داده سر کار( البته هر روز ) ارشد چی میخوای بخونی؟
نمیخوای اپلای کنی؟
آزمون ایکس و ایگرگ چی؟
بعد خیلی بده واقعا... نمیدونم... ولی ما آدما واقعا از شرایط هم دیگه خبر نداریم و گیر میدیم به هم دیگه.
برادر من... رها کن...تو چیکار داری ببینی من رنک دانشکده ام یا نه؟
که امشب در طی یک اقدام انتحاری فهمیدم کیلومتر ها با رنک فاصله دارم. اما میدونید چیه؟ اگه بشه چی میشه.........
یعنی امکان داره واقعا؟

بعد اینکه فالم خوب اومد. سرچ کردم : فال حافظ دقیق!!!
دقیق ش البته نمیدونم چرا نوشتم. ولی فال حافظ خیلی حس خوب میده به آدم. یهو یه وایب مثبت بهت میده.

بعد اینکه واقعا بودن توی لیست استعداد درخشان دانشکده تا اینجا کاری نکرده.
بچه ها خودتونو نکشید واسش (امیدوارم بیام بنویسم : نه بکشید بکشید)
 
اقا من الان برق اتاقمو خاموش کردم ک بخابم .. بعد یه صداهایی از بیرون اتاقم شنیدم صدای پرنده ها هست ( هم قشنگه هم ترسناک) ک منو برد ب یه شبی چند سال اومدم اینجا بنویسم یادم نره ...

ی روزی بود بعد از گذشت چند ماه از فارغ التحصیلیم من بخاطر نمیدونم چ کار اداری ای رفتم دوباره شمال.. بکی از دوستام اومد دنبالم و رفتیم یه شهر دیگه خونشون اونجا بود ک تصمیم گرفتیم پاشیم شبو بریم دریا ویلا بگیریم بمونیم.. من ک تو سفر بودم اونم مامان باباش اوکی بودن.. خلاصه وسیله جم کرد ماشین روشن کردیم رفتیم دریا.. تو راه رفتیم یه هایپر مارکت خ خفن تو جاده کلی چیزمیز خریدیم ک بریم بترکونیم .. دوستم زنگ زد ب آشناشون و هماهنگ کرد ک ما رو راه دادن آخر شب رفتیم داخل خزر شهر .. ویلاها همه پر بودن گویا و ما مجبور شدیم یه ویلای معمولی ک بافت قدیمی طور داشت رو اجاره کنیم.. خلاصه دو تا دختر بیست و دو ساله نصف شب رفتیم خزرشهر و واسه یه شب فک کنم چارصدتومن دادیم ب یه ویلای دوبلکس چرت با بافت قدیمی چوبی( دقیقا مث فیلم ترسناکا) اول ک وارد شدیم گرمایش خراب بود زنگ زدیم یه آقایی اومد درست کرد و رفت بعد ک‌ وسیله ها رو گذاشتیم داخل و درو قفل کردیم من میخواستم برم دسشویی ..چون خ بزرگ بود ب دوستم گفتم بیا باهم بریم من میترسم.. اینم اومد ک اول باهم وارد شیم چک کنیم بعد بره بیرون من ب کارم برسم.. اقا چشمتون روز بعد نبینه رفتیم تو دسشویی یهو چشممون افتاد ب کف دسشویی پر لخته ی خون .. هردومون باهم یه جیغ بنفش کشیدیم و فرار کردیم طبقه پایین.. دیگ بعد چند دیقه ک من هی میگفتم بریم ازینجا و اون میگف جای دیگ نیس رفتیم اون یکی دسشویی با هزار ترس و لرز درو باز کردیم و خبری از خون نبود من رفتم سرویس و اومدم.. انقد خونه هه بزرگ بود واقعا میترسیدیم.. خودمونو یکم سرگرم کردیم.. شام خوردیم اهنگ گذاشتیم .. تا وقتی ک اومدیم بخابیم... همین صدای پرنده هایی ک از بیرون میاد الان اون شبم میومد و واقعا ترسناک ب نظر میومد ..ما هرکاری کردیم خوابمون نبرد .. دوستم زنگ زد ب خواهرش و گف ما میترسیم و اینا تو هم بیا.. دیگه خواهر دوستم نصف شب با دوس پسرش اومدن اونجا و ما یکم از ترسمون کم شد...منو دوستم پایین خابیدیم و اونام رفتن بالا.. صب زودتر از ما بیدار شده بودن رفته بودن .. دیگ صب یکم بهتر بود و بیدار شدیم کلی عکس و فیلم گرفتیم و یکم خوش گذشت و نزدیک ظهر از اونجا خارج شدیم .
پایان : د
 
داشتم قدیم ها رو با خودمم مرور میکردم و احساستی که وصف کرده بودم خودمو حسو حالمو باهاشون. من به یه نکته رسیدم.
فهمیدم ستاره چقددددددر قوی بوده چقدررررر...چقدر رو به جلو بوده و چقدر قدم های مثبت.
الان نه توی دوران pms هستم نه پریودی چیزی. حتی مامانمم رفته مسافرت خونه خاله و میتونستم تنها باشم و بی روحیه.
اما نیستم.
چنان حس خوبی دارم این چند روز که فهمیدم استیت خوب من از لحاظ روحی اینیه که هستم. یعنی با تقریب خوبی میشه گفت من عادی م اینیه که الانم.
خبر خوبی بود.

ستاره بیا برات میخوام به افتخارت از جام بلند بشم و برات دست بزنم. تو نه به مثل دماوند او به مثل توست.
بیا با تمام وجودم بغلت کنم.


از این ادمایی ام که اگه یه فرصت رایگان در اختیارم گذاشته بشه حسابی استفاده میکنم و تا قدم اخرش میرم. خدا کنه بفرسته اون فایلا رو من از این موقعیت خرج پول فراوان نجات پیدا کنم.


یه بادی به کله م افتاده که تا چند سال بعد هم جدید لباس نخرم و همینا رو بذارم تو چمدون ببرم دور دنیا در هشتاد روز. واقعا لباسای خوبی دارم(البته من اینطور فکر میکنم :)) ) واقعا جا داره اسطوره ی مقاومت در مصرف کیف و کفش و لباس نام گذاری بشم.
 
سر کلاس مطالعات فیلم درخشش رو دیدم. دبیر داشت از جغرافیا حرف میزد، قیافه من پشت لپ تاپ اینجوری بود@-):oops::eek:
قیافه مامانم::|:-?

واقعا نمیدونم چرا. دست خودم نیست نمیتونم مث بچه آدم سر کلاس بشینم. این از این. مزخرفه که هیچ اتفاق خاصی نیفته و تو هیچی نداشته باشی تو خاطرات روزانه بنویسی و نهایتش همین باشه که نوشتم

۱۴۰۰/۱/۲۸
 
Back
بالا