• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

خاطره نویسی روزانه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Sarina_ahm
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
دیشب تو عقب ماشین سرم گذاشتم که یکم بخوابم داداشم سرشو گذاشت رو کله ام (یعنی اینجا نخواب جام تنگ میشه)بعد یه چیزی گفت خندم گرفت. تا خندیدم خودشم خندید و چون تکون های همو حس می کردیم مو های بدنمون سیخ شد.

بعد مدت ها زدیم بیرون ؛هنگامِ اذان برگ مُهرِمان شد و چمن سَجادِه مان قامت نماز بستیم به اقتدای درخت درمیان جنگل.
 
امروز رفتم باغ رضوان به رسم آخر هفته ها دلم برای مامانم خیلی تنگ شده خیلی خوابشو میبینم و این باعث میشه همیشه احساس کنم اون زندس و من مرده اون و دنیای خواب واقعیت و من غیر واقعی و اینا همش تو همه امروز یکی بهم گفتم آبی من ...خیلی دوسش دارم با اون حرف زدنش کلا خیلی دلم گرم شد از ابراز محبتش ...یه گروه آدم پیدا کردم که شبا بگم شب به خیر و اونا جوابمو بدن خیلی قشنگه شب به خیر گفتن
 
بعد اینجوری که تا یه تایم خالی میاد دستم یا یه جایی بهم میگه اپلیکیشنز اویلبل...! اپلای ایف یو آر اینترستد و بیسار
سریع بر میدارم موتیویشنو و ریکامندیشنو و رزومه رو تنظیم میکنم و دینگ... سابمیت!
فکر کنم یه زمانی سرعتم اینقدر زیاد بشه که واحد ۳ ثانیه بر سابمیت رو پایه گذاری کنم.
بعد من یه خاصیتی دارم وقتی روی یه چیزی تمرکز کنم اصلا یکی هوااار هم بزنه نمیتونه تمرکزمو هم بزنه :))
اصلا به قول م. انگار میشم یه لیوان آب که ریخته شده روی قالی. از صبح تا حالا کنار پنجره و زیر ظل آفتاب داشتم کار میکردم بعد که سابمیت شد با خودم گفتم: چه گرمه هوا! :))
بعد خیلی این یکی جالب بود. شما فرض کن نه به قول خودشون آن آفیشل ترنسکریپت درست و حسابی داشتم و نه ریکام و نه نمره زبان!!!!
یاد اون جوک مشهدیه افتادم که میگفت: خب یِره پس تو چی دِری؟؟
دیگه امروز که داشتم کاراشو میکردم به خودم گفتم ببین ستاره
If you want something you have to do it!
زدم به کرب و بلا و فلان
و همینطور رفتم جلو
چهار پنج باری ارور میداد و من سکته زدم نکنه هر چی پر کردم پرید؟؟ دوباره نوشتم و نوشتم گفتم قسمت پرسونال استیتمنت رو ول کن جان امام رضا... یه فایل اشتباهی پر کن بره...
ولی گفتم درست برو تا آخرش. نوشتم آقا من اینم اینم رزومه و دیدید دیگه. خوشحال میشم ببینمتون :))
دیگه هیچی... فرستادم دیدم که عه پروفسور گتلرلبیباتتوللببزلنحلیسی پیام داده میخوای میتینگ بذاریم؟؟!
حالا من خیلی دور و دراز میندیشم ولی واقعا go for it! کلا واسه هر چیزی.شاید خدا یه بار نظر کرد و بنگ! امشو شوشه لیپک لی هیرونه و فلان و اوکی شد کاراتون!

البته بگم من همچنان منتظر اون ایمیلم.
نیومد هم نیومد. والا...
علی الحساب دعا کنیم و نماز بگزاریم
 
استادی که ۱۱ تا سوال بده و ۲۵ دقیقه وقت میگذاره رو چی باید نامگذاری کرد؟
آففففرین... الله اکبر

۴ ساعت دیگه دوباره امتحان دارم.
به سختی خسته ام از زندگی وز خود


آخرین امتحاناتمه ها... یه حس غریبی داره.

حتی حوصله ندارم بنویسم.

یه چیزی
این پسرایی که خیلی شاخ و خفنن از لحاظ قیافه و استایل و طول ترم هیچکدوم از کلاسا رو نمیان بعدش موقع امتحان میشن نماینده گروه و پیگیری کارها رو انجام میدن و تریپ دانای کل برمیدارن و رفیق شفیق استاد تا بلکه محبت استادو جلب کنن و چیزی بهشون از لحاظ نمره بماسه
خییلییی مزخرفن.
اما یه چیز رو به آدم یاد میدن. توی هر مقطعی از زندگی، کم نیار لعنتی.
 
امروز ازون روزاس که فقط دلم میخواد بگذره بره
 
اون ایمیله بود هی نمیومد هی نمیومد... اومد... و خیلی هم خوش اومد!
هیچی دیگه میریم که داشته باشیم.
بعد از گذشت دو ماه که پیام دادم جوابمو داد که مرسی از شکیبایی شما و نیز فالو آپ شما. و اینکه تخصصی ایندیویجوال میخواد کار کنه نه گروهی :)... بعد جالبیش اینه که میگه شما مشکل که نداری با این قضیه؟
آخه چرا مشکل داشته باشم؟؟؟
رفتم عین این نیش خورده ها توی سوراخ های سایتشون دنبال یه پادزهر گشتم و... یافتم!
من خیلی خوشال میشم جواب صبرم رو میگیرم. کلا صبر چیز خوبیه. البته به موقع و به جا و به اندازه.
بعضی موقع ها صبر کردن زیاد انرژی زیادی از شما میگیره. پس نیازه یه سری چیزا رو سریعتر دلیت کنین تا جا برای چیزای جدید باز بشه.
آخرای آبان ۹۹ هم همینطوری بود رسما... یه ایمیل که اوایل مهر داده بودم جوابش اخر آبان اومد و خوش اومد.
چقدر هم عالی بود همه چی
چقدر آقای اَ خوب بود... چقدر یادش کردم امروز... چقدر یه آدم میتونه مشوق باشه. مشوق هم نه... یه چیزی فراتر... یه بولدوزر ِ هل دهنده به سمت پیشرفت!
بیاین به آدمای مشوق بگیم: بولدوزر های هل دهنده به سمت پیشرفت.
مثل انسیه...که باعث اتفاق امروز شده.
چرا خوبن اینقدر؟؟؟؟؟
منم میخوام آدم خوبی باشم. :/ (که وی از شدت خوبیشون جامه درید و سر به بیابان نهاد )

بعضیا اینقدر بزرگن که میدونن اگه بقیه هم ۴ تا چیز یاد بگیرن هیچی نمیشه و جایگاه و بزرگی اونا ثابته. واژه ی فهمیم و فخیم جلوشون لنگ میندازه.
 
آقا این زنه داره چی میگه؟
میخواستم یه اینترن ساده بشم. این چی میگفت؟
آقا زندگی چرا اینقدر سخت شده... من چرا هر قدم مثبتی برمیدارم باید استرس کوفتیشو هم بکشم؟
چرا ملت اینقدر راحت میرن اینترن میشن اونوقت من اینطوری به زور یه جا رو پیدا کنم... اونم اینطوررییییییییی
میخوام گریه کنم جدی.
از ۹ و نیم تا ۱۱ و ده دقیقه بکوب داشتم اینگلیسی میشنیدم و میگفتم.
اصلا الان نمیدونم. اصلا خیلی ترسیدم.
من خیلی موقع ها زن روز های سخت زندگی بودم. من خیلی موقع ها بدون هیچ اشنایی قبلی فقط مسیر رو مدیریت کردم. همینطور آپس اند دوونز...
میخوام با انسیه حرف بزنم.
بعد انسیه بگه نه چیزی نیست.
همین.

انسیه رو الان بهش پیام دادم
در جواب یه استیکر خنده فرستاده با یه جواب کلی.

مرگ بر این زندگی!
 
هیچ وقت تو لحظه حال نبودم شاید این بد باشه
ولی خیلی برای روز یکشنبه هیجان زدم
 
خب امروز دقیقا سر یکی از امتحانام وقتی داشتم لیست ورود به جلسه امتحانام رو میدیدم یهو فهمیدم به کل یادم رفته که تاریخ امتحان یکی از درس ها رو وارد لیستم بکنم و اصلا حواسم نبوده که اینو باید براش بخونم.
دیگه پیام دادم گروهش تاریخ امتحانش کی هست؟
بعد تو دلم میگفتم فردا یا همین امروز نباشه خداجون.
زدن ۳۰ خرداد!
آخرین امتحان.
دارم با خودم تصور میکنم که من آخرین امتحانمو میدادم بعدش خوشال خوشال یهو گروهش فعال میشد چه حالی میشدم :)
قرار گذاشته بودم صبح ۳۰ ام برم باشگاه. :))
بعد من تا حالا هیچوقت توی امتحاناتم مشغول میتینگ و مصاحبه و خوندن درسای دیگه نبودم.

نه... خوبه... من واقعا با ترم آخرم دارم حال میکنم:))



همین الان به گوشیم نوتیف اومد که لباس ورزشی منو ندیدی؟
نه راستش الان اصلا حوصله ورزش ندارم.
فقط خواب.


امروز امتحان
فردا امتحان
همیشه امتحان
:(


من برم سایتو چک کنم امتحان دیگه ای از قلم ننداخته باشم ;;)
 
خب بیاین این امتحان ما رو بگیرین که از صبح اینقدر برای تخلیه استرس شن های ساحلی رو بلند بلند خوندم حنجره م داره میسوزه.
بازآ بازاااااااااااا
با طنین آآوااز خووود با لالا لا لا لا لالااااا
واقعا هر چی امتحان دیرتر برگزار بشه استرسش بیشتره......خوندنمم نمیاد.
وای حسین کشته شد خلاصه...


امروز به علت پیگیری های متعدد بالاخره تونستم بدون مراجعه به دانشگاه ریزنمره غیر رسمی بگیرم.
first of its kind عم رسما.
نه خوبه.
بچه ها جون شما حرکت رو شروع کنین خدا خودش برکت میده.
ایمان داشته باشین به این جمله.
امروز با م. داشتم حرف میزدم بعد اینقدر این بشر بهم انرژی داد رسما حالم خوب شد.
م. یه کاری میکنه که تو مثلا اگر یه کوه یخ باشی از ناراحتی و کارهای تمام نشده که ۹۰ درصدت زیر آبه و میاد یخت رو آب میکنه و همه غم هات ذوب میشه و میره.
دنیااااا رو مدار ما میچرخهههه خلاصه.

البته من هنوزم باورم نمیشه آموزش جون نمره هامو برام انگلیسی ارسال کنه. یعنی تا حالا این آموزش دانشکده هیچ خواسته ای از منو جواب نداده بود. تعجب کردم ایمیلشو دیدم. حتی اینکه دیدم ۱ ساعت بعد که درخواست دادم نوشته سلام. اون سلامش رو هم خوشم اومد توی ایمیل.
فضای اتاق برای پرواز کافی نیست.
و
من
باز
هم
باورم
نمیشهههههه...

مرسی خدا. مرسی مرسی مرسی مرسی.
 
چرا فاطمه از گوشواره هاش خوشش نمیومد؟
اینقدر طلا گرون شده و گوشواره های به اون سنگین وزنی و خوشگلی... واقعا جذاب بودن... واقعا.فکر کن از این گوشواره هایی که تازه مد شده و ورقه ورقه توی همن و کلی هم از ته و توش زدن سبک شه وزنشون همونا حالا دایره ایش و بدون اینکه وسطاش خالی باشه...چقدررر قشنگ بودن.
من چند سال پیش یه گوشواره مامانم برام خرید شکل لوزی و همون موقع بهش گفتم ازشون خوشم نمیاد... هی میکرد گوشم میگفت وای چقدر بهت میاد... ولی هیچوقت به دلم نشستن اونجور که باید... هنوزم با این همه سن و سال برم طلا فروشی گوشواره ستاره ای و قلبی چشم منو میگیره.
کاش شلنگ تخته بازی در آورده بودم همون موقع...
الانم که با این وضع قیمتا عوض کردن گوشواره جوک محضه. :(
چرا همون موقع اعتصاب نکردم :(
اصن نوموخوام.

ولی من واقعا اگه درآمد دلاری داشتم میام ایران طلا میخرم. یعنی این سیود های اینستام پر از مدله... از همه مدلاش یکی میخرم... والا...

اینطوری که به یه نفر میگی بفرمایید بنشینید و اون میگه نه من میخوام بتمرگم!
خب بتمرگ...ولی برو بیرون از این جا.

امروز خانوم ز. برامون شکافتش این مسئله رو که باشگاه رفتن خیلی بهتر از کافه و خرید رفتن هست. اولا باشگاه میای همه رو میبینی و کلی هم آهنگای رقصونکی گوش میدی و بعدش هم به سلامتیت کمک میکنی و تازه چندین جلسه بیای باشگاه بشه تازه بشه پول ۲ ، ۳ بار کافه رفتن. نه واقعا خوشم اومد.
کدوم کافه/بار/کلاب تو ایرانه که میشه نیم تنه پوشید و رقصید و سالم هم بود؟

امروز داشتم میز آرایشمو مرتب میکردم و برداشتم یه رژ قرمز زدم یهووو ذهنم فلش بک زد به چند سال قبل و بچگیام. خیلی کوچولو بودم. شاید آمادگی و یا کمتر.
با خاله هام اینا داشتیم میرفتیم پارک کوهستان و بعدش تو ماشین خالم نشسته بود صندلی جلو و ما هم عقب. بعد من یادمه موقع آماده شدن تو خونه خالم دیدم رژ لبش جلوی آینه س نگاهش کردم و به خاله م گفتم رژت قشنگه. گفت دم رفتن یادم بیار بزنم. بعد من یادم رفته بود بهش بگم رژ بزن. بچه بودم خب...من خودمو هم یادم میرفت گاهی:))
بعد هیچی...همونجور که روی پای مامانم نشسته بودم یهو یادم اومد و از عقب خاله مو صدا زدم گفتم خاله رژ زدی؟
گفت آره عزیزم. گفتم ببینم.. اونم سرشو چرخوند تا ببینم. حالا چه پیگیر بودم من...الله اعلم...بعدم ازم پرسید خوشگل شده؟ گفتم بله...چه کوچیک بودم خووودایاااا><
دقیقا همرنگ همین رژی بود که الان زدم.
قرمز اناری!

آخ آخ... دلم تنگ شدش!
تازه همون موقع ها بود فکر کنم دقیق یادم نیست...شوهر خالم بهم تو خونشون ذغال طراحی و کاغذ داد نقاشی بکشم بعد همه نشسته بودن. بهم گفت خدا رو بکش.
منم تصورم از خدا یه پیرمرد مو و ریش سفید بود که فقط دست داشت و پاهاش شکل ابر... ولی بلد نبودم بکشم. دیدم همه منتظرن... پس تصمیم گرفتم یه پسرک بکشم و سریع تموم شد بهشون نشون دادم و همه خندیدن و با مزه بود براشون. خودمم حال کردم. ولی همش اینجوری بودم توی ذهنم که بدبختا من یه چی کشیدم شما خوشال باشین... خدای واقعی یه چیز دیگه سسس... آررررره.
چقدررر بچه بودم و کوشولو موشولو... ۵ یا ۶ سالم بود... هنوز اول دبستان هم نبودم...:x><

داستان منه دیگه.
چه خاطره بازی شد امروز.
 
امروز فهمیدم من چقدر دور از همه ی فضا های مجازیم.
و چقدر همه چیز عالیه.
در این حد بی خبرم که هنوز نمیدونم نامزدهای انتخابات کیان؟ و اینکه تاریخ انتخابات رو هم د. بهم گفت و اینکه نمیدونستم یه روزه. فکر میکردم مثل آمریکا چند روز باشه.
سیاست دوس ندارم بابا...
م. واقعا راست میگه... اینقدر حرف مفت سیاسی نزنید.
شما رو چه به سیاست...
میدونم ما توی سوئیس یا فنلاند زندگی نمیکنیم ولی حداقل اداشونو میتونیم در بیاریم.
زندگی عادی و به دور از هر گونه دغدغه سیاسی. والله


دلم برای ب. تنگ شده. مخصوصا امروز که شنیدم گفت خدا کنه به خاطر خبر خوبی که بهش دادم.
تصویر ب. توی ذهن من دقیقا همون عکسی هست که توی کیف پولم ازش دارم. هر بار که موهاش سفید تر میشه یا چروکای صورتش بیشتر میشه رو نمیبینم. تصویرش توی ذهنم ساخته شده... انگار دیگه عوض نمیشه و این جالبه برام. به اون قیافه ش عادت دارم. همون قیافه که مینشست باهام علوم واله و ریاضی مبتکران رو میخوند و سیصد بار مسیر گردش خون رو برام توضیح میداد. همونی که منو مهد کودک میبرد و یه کاپشن سبز و قهوه ای شیک داشت و روپوشش هم روی دستش بود و کیف منم میگرفت و میومد میذاشت روی میزم. همونی که تا م. میرفت ماموریت سریع چشمشو دور میدیدیم و میرفتیم لپ لپ و سک سک میخریدیم و پیتزا میخوردیم و حسابی پول خرج میکردیم. همونی که هر بار منو میبینه دستامو از پشت میگیره خمم میکنه روی کمرش قلنجام در بره :))
همونی که چایی خوشگل به قول خودش دم میکنه تا بخورم صبح زود و آژیر بشم.
همونی که سال کنکور میومد سرک میکشید ببینه میخونم یا نه؟
همونی که کلاسای زبانم در چهار قدمی خونه بود ولی اینقدر اصرار میکردم تا با ماشین بریم و دو دقیقه بعد توی ماشین بودیم.
همونی که خاطرات خوبت رو باهاش هی مرور میکنی.
یه جایی از قلبم برای تو... برای اینکه بهم یاد دادی بگم: خیلی ممنون. آره همون عید ۸۴ قبل از اینکه بریم خونه مامان بزرگ.
 
خب حالا مثلا امتحانا تموم شده، چه خاکی دارم میخورم مثلا؟!
هیچی کاری نمیکنم، میخوابم میخوابم میخوابم بعد پامیشم خودمو ت فیلم و کتاب و انگلیسی غرق میکنم....
هیچکاااااری نمیکنما یعنی ته احساس پوچی و بی مصرفیم من...
اه

اه
اه.
فقط اه.


فوتبالو بردیم، گیلیلیلیلی
والیبال باختیم:)
 
هر روز بیشتر مطمئن میشم بی ارادگی در جامعه موج میزنه و امروز اطمینانم به آخرین حد ممکن رسید
 
دختره برگشته تو پی وی گفته: ستاره جان...میای فلان درسو مشارکت کنیم؟
بعد من سه ساعت اینجوری بودم که مشارکت توی یه درس یعنی چی؟
بعد فهمیدم منظور خانوم صلواتی مون اینه که یعنی بیا تقلب کنیم. :))))))))))
نه خوبه... جانمازتونو خوب و تمیز از آب میکشین بیرون. خوشم اومد.
پای تقلب کردنت وایسا زن گنده...با عوض کردن واژه ها چیزی عوض نشده! داری تقلب میکنی... اینو بفهمممم =))
گفته بودم از مذهبی نما ها حالت تهوع بهم دست میده؟ این صد بار...

این روزا اینقدر هوا گرررم و شرجیه که دیگه عملا باید بری زیر دوش و بشینی جلوی مسیر باد کولر... دیگه واقعا حالی به آدم میمونه؟ نه والا...! خیلی خسته م و گرممممممههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!
پختم جدن.
به قول دوستم این دستمو بزنم به اون دستم میگه : جزززززززز


و من چشم انتظار تمام آرزوهای دیرینه... اوکی شو لطفا.


رفتم نگاه کردم دیدم اون لاکی که ۶ سال پیش خریده بودم هنوز سالمه و این یعنی دوستان لاک Berland حرف نداره. یکی این لاک یکی لاک Nevada... این دو تا رو هر چی بود قیمتش(البته هر چی نه :) ) رو پول بدید پاش. چون کار میکنه واستون.
ترجیح میدم هر چند سال یه بار لاک مرغوب با قیمت خوب بگیرم تا اینکه هر روز هی ۱۰ تومن ۱۵ تومن بدم لاک کیلویی بخرم. اره البته ۵۰۰ تومن هم نمیدم پای لاک Dior. (من یه پاپاسی هم به این برندهای معروف پول نمیدم.)
رسما ۲ ساله که لاک نخریدم. ولی همه لاکام سالمه. ;))
اینطور که بوش میاد احتمالا با همین لاکام میرم سفر دور دنیا.
راستی الان قیمت لاک ها چند شده؟ یادمه سال ۹۸ نوادا ۴۰ بود. الان ۸۰ ایناس احتمالا. مگه اینکه فیکش رو تولید کنن ۴۰ بفروشن...لاک هم نمیشه زد دیگه...
ماسک فریمن هم بد جور گرون شده...چیزی که یه زمانی بود ۷۰ تومن شده ۲۶۰!!!
نتیجتا امروز استفاده از ژل آلوئه ورا رو شروع کردم و خوب بود تا اینجای کار...
احساس میکنم باید برم یه جای دیگه زندگی کنم تا دغدغه م قیمت این جور چیزا نباشه. جدی... یعنی چی آخه؟
در هر صورت اصلاحات گام به گام توی زندگیم به وجود میارم تا ببینم چی میشه.(مدیریت بحران :)))
 
نه واقعا حالا که فکرشو میکنم تحقیق نوشتن سخته. کاش همون جزوه رو سوال میداد دیگه... من کانتنت نوشتن برام آسونه ولی این استاده سوالاش واقعا سخته. بعدم من همیشه وقتایی که کانتنت تولید میکنم میرم توی کتابخونه و هی کتابا رو وارسی میکنم و با کلی ارجاع مفید. الان تمام ارجاعاتم میشه همونی که سر کلاس گفتین. همونی که توی جزوه نوشتیم. گاااد.
ولی خوشحالم اَ. برام اکانت نورمگز خرید اون موقع. بازم خداروشکر که الحمدلله وگرنه والا به خدا!
بریم سرچ کنیم ببینیم چیزی دستمون میاد یا نه؟
واقعا عمیقا باور دارم اول یه مهارتو یاد میگیرم بعد خدا منو توی مسیر میندازه. مثل همین ارجاع به مقالات نورمگز و اینا. واقعا ایتس نات عه بیگ دیل از اونجایی که همه الان در به در دنبال اینن یه خط از مقاله استاد رو بنویسن.

داشتم به این فکر میکردم که چقدر اسم فرامرز برام بیشتر فانی و خنده داره تا داشتن ابهت و سیبیل قجری و اینا. به طرز عجیبی یاد Toy Story میفتم... اوجا که فضانورده میگفت: به سوی ماه و فراتر از آن!...بعد دکمه ش رو میزد و هیچ اتفاقی نمیفتاد. :))


مامان خوشحاله. این روحیه سلحشورانه ش رو دوس دارم. همیشه حمایت حمایت. و خب تنکیو جدن. (و حالا اوکی میکنم د.بیمه رو برات و فلان اینا)

این خواهر ما هم خیلی بامزه شده. خیلی زیرکه. از اینکه حواسش هست به اطرافش خوشم میاد. هر روز اطلاعات مورد نیاز و چیزای مهم رو در میون میذاره و امروز هم مثلا فلان خبرنگار معروف پستش رو لایک کرده و بچه مون در پوست خودش نمیگنجه. شاد بمونی عزیزم.

داشتم امروز به این فکر میکردم که چقدر تعادل رو دوس دارم. این دفعه که کلی ایمیل بازی شد حتی یه تاپ تاپ کوچولو هم نکرد قلبم. ترم ۲ که بودم واسه نوشتن یه رزومه هم آروم و قرار نداشتم. how it started ... how it is going! :))


هم مقاله هم امتحان هم زبان هم کنکور هم درد هم مرض :(
ولی من اینطوریم که مهم نیست بابا.
یه جوری جمعش میکنم.
 
نگاه نگاه...امشب مهتابیه و ساعت ۲:۳۳ دقیقه صبح.
دیروز فارغ التحصیل شدم. توی خونه آخرین امتحان رو دادم و تمام.انتظار نداشتم اینجوری تموم شه. اردیبهشت ماه ها که میشد و ما توی کلاس در محضر استاد بودیم یهو جیغ سال بالایی هامونو که دسته جمعی کلاشونو مینداختن هوا میشنیدیم که ما هم یه روزی آره...حس عجیبی بود. به همه زنگ زدم. به همه از حسم گفتم. اگه میخواین حسمو بدونین، بدونین که اینو زیر لبم زمزمه کردم(با ریتم نی نای نای):
نفس کشیدن سخته... تو رو ندیدن سخته...
تو پیچ و تاب عاشقی... به تو رسیدن سخته
منو به غمام سپردی... همه آرزومو بردی
همه جا اسمتو بردم...یه بار اسممو نبردی
واسه یه شب زمستون....همه هیزمو سوزوندی
واسه یه پنجره ی کور... توی خونمون نموندی
نفس کشیدن سخته... تو رو ندیدن سخته...
(آره...من عاشق دانشکده مون هستم... از همون روز اول که بهش احساس تعلق داشتم)
بچه ها توی گروه دانشکده بحث میکنن کی جشن بگیریم و اینا.
خیلی دلم واسه هم دوره ای هام تنگ شده. واسه اون روزای دانشکده که هوا سرد و یخی و بارونی میشد و همه میچپیدن توی بوفه و لیوانشونو با کافه میکس یا نبات میگرفتن میرفتن جلوی اون سماور بزرگه که آب جوش بریزن و بخورن گرم بشن. بعد یه عده املت ربی و سوسیس تخم مرغ میگرفتن و بعد پرشین کت دانشکده هی میرفت خودشو واسشون لوس میکرد که: میو میو منم غذا. بعد بعضی دخترا جیغ میزدن که هی یو! برو اونور گربه ی لوس. بعدم یکی یه ذره غذا پرت میکرد اونور تا گربهه دست برداره.
زهرا هم همون دختر اکیپ ما بود. نمیذاشت یه لحظه آروم بشینیم . هی میگفت بریم الان گربه میاد...
من بعد از یه مدت دیگه میرفتم سالن خالی که موقع امتحانا میرفتیم و لم میدادم روی شوفاژا و ناهارمو میخوردم...بعد اگه شانس داشتم یه کم همونجا لم میدادم با آرامش و آهنگ گوش میدادم و خب اگه آقای نظافتچی پیداش میشد گیر میداد میگفت خانوم بلند شو... منم توی دلم میگفتم بابا من که وزنی ندارم...دانشکده واقعا سرد بود ولی چاره ای نداشتم. باید از روی شوفاژها بلند میشدم و میرفتم به سمت نمازخونه... درو باز میکردم و وارد یه فضای خیلی کوچولو میشدم و اگه شانس میوردم و پچ پچ خانوم صلواتی هامون نبود میرفتم سریع کنار تنها شوفاژ نمازخونه و پالتومو در میاوردم و کیفمو میذاشتم و یه کم باهاش ور میرفتم و دِ برو که رفتی خواب تا ساعت کلاس بعدی! سیستم نمازخونه اینجوری بود که قشنگ که چشات گرم خواب میشد میدیدی یکی قسمت مردونه نماز خونه داره خیلی غلیظ میگه اَل لا هو...اکبر! بسم...یا مثلا یهو یه عده میومدن و میخواستن بشینن درس بخونن و دیگه هیچی... دیگه هی به خودم فشار میاوردم که خوابم ببره ولی نه...صدا بلند بود نمیشد خوابید...همون لحظه میفهمیدی اینجا جای خواب نیست و منم بلند میشدم و سایلمو جمع میکردم و به سمت کتابخونه... اگه شانس داشتم و یه میز خالی از اونا که جلوشون بسته س گیر میاوردم سریع میرفتم کیفمو میذاشتم روی میز و پالتومو میذاشتم زیر سرم و رومو میکردم به دیوار و نشسته میخوابیدم. و انصافا خوابش میچسبید! میدونی چرا؟ اولا که بعد از اون همه خستگی کلاسای صبح و ناهار و پیدا کردن یه جا واسه خواب و بعدم ناکام موندن و از طرفی کتابخونه ای آرام و ساکت و گرم... کور از خدا چی میخواد؟ دو چشم بینا!
من نمیدونم چرا وقتی اینقدر توی مترو میخوابیدم تا برسم دانشگاه و بعد آخر هر کلاس هم یه کم چرت میزدم، چرا بعد از ناهار اینقدر خوابم میومد؟؟ تازه مسیر برگشت رو هم توی مترو چرت میزدم و بعد ساعت ۱۲ شب هم میخوابیدم!!!!!! چطوری؟ چرا اینقدر خوابم میومد؟؟این معما واسم حل نشده باقی موند.
ولی کلا زمستونا زیاد خوابم میومد.
اما امروز که ۳۱ خرداد بود چی؟ امروز هم طرفای عصر خوابیدم. خواب خوبی هم بود انصافا.
نتیجتا الان اصلا خوابم نمیبره. اصصصصصلا. رفتم عدس پلو کشمشی ناهارو گرم کردم با ماست محلی. خوردم و بعدش رفتم کتابخونه مو نگاه کردم و یه کم کاغذا و کتابامو مرتب کردم. بعدش هم رفتم لاک بادمجونی زدم و طبقه بالای میز آرایشمو مرتب کردم. بعد دیدم یه ماسک مو دارم که داره تموم میشه. پشتشو خوندم:
پس از شست و شوی موها توسط شامپوی سازگار با مو، گیسوان نمدار خود را به ماسک مو آغشته کرده و سعی نمایید تمام سطح مو را با آن بپوشانید.این نوع ماسک مو پس از مصرف نیازی به آبکشی ندارد.
یه خورده ریختم کف دستم و به موهام مالیدم. مثل همیشه با خودم فکر کردم... چه ماسک مهربونی... بعد از مصرف نیازی به آبکشی ندارد...
بعدم پنجره اتاقمو باز کردم و دیدم ماه چه خورشیدوار آسمون رو نورانی کرده...
خلاصه که امشب شب مهتابه دوستان...

نوشتن مطلبو رو ۲:۳۳ شروع کردم و ۳:۲۲ تموم شد...ژالبه...
 
اومدم جیغ بزنم
هوار بزنم
که
دیدی
دیدی نشد؟
دیدی ۹/۵ شب یلدا ۹۷ توی ترافیک؟
دیدی تلاش کردی و نشدی؟
دیدی بازم؟

نه... لطفا دیگه نگو.
برام مهم نیست. اوکیش میکنم.
بیا آهنگ بذار برقصم.
همین.

(من وقتی ریلکس میکنم وحشی میشم.
-اهداف زندگی؟
+آها...اون؟...آب خوردن)
 
عادت ندارم وقتی خوب نیست حالم شروع کنم حرف های منفی ذهنم رو که ۵ سال بعد یادم نیست رو روی دیگران بالا بیارم.
تو الان یه چیز تو ذهنته... باید بسنجی ببینی اونقدر که گنده ش کردی بزرگه؟ یا اگه برای تو بزرگه برای دیگران هم همونقدر بزرگه؟ نکنه اونا غم های بزرگتری دارن ولی صرفا نمیگن چیزی؟...!

یه منبع لایتناهی!




شنیدم میگن بعد از یه مدت سختی و تلاش، فراغ بال پیش میاد. خودم هم بهش رسیدم. هر موقع یه تایم سخت داشتم بعدش انگار تمام گره ها و سختی ها تموم میشه. انسان چقدر پیچیده س... چطور میتونه تحمل کنه و بره جلو؟
مثلا اون پرهامه چطور تونست؟ یا اون الموته؟ چطوری اینقدر انسان ظریفه که یه ویروس میتونه نابودش کنه و اونوقت حجم مشکلات و کوه درد و طوفان حوادث رو میتونه پشت سر بذاره؟
وقتش نشده که ملکه ی درونمون رو بپذیریم ؟
خلقتی خودا را بیبین شوما...
چیست این انسان.


میگن آنچه از دل برآید بر دل نشیند.
بعضی وقتا همین آدما خودشون نیستن. فیک و الکی ان. رفتاراشون هم فیکه. بر دل نشین نیستن. اینطوری بگم. از یه عده کمک میخوای اوکی؟ طرف نمیدونه. واقعا نمیدونه. ولی شیوه ی نمیدونمش فیکه. اینو میگم اینم حتی میتونست به دل بشینه. کمترین کاره...
شایدم آدما کمی خستن فقط...
چی میدونیم تو دل آدما چی میگذره...
 
نمیدونم...
خوب میشه تهش؟؟
امشب تصمیم گرفتم تا میتینگ صبر نکنم و بخوابم. اما نمیشه. یعنی هر چی چشامو فشار میدم نمیشه.
هی یه چیزی توی ذهنم میگه: چرا میخوابی؟ خجالت نمیکشی؟ پاشو پاشو... پاشو ببین چی میخوای بشون بگی؟
بعد من به صداعه میگم: ببین ما که قبلا یه بار مرور کردیم با هم... این این این این...خب؟
صداعه میگه: خب که خب... نباید بخوابی... استرس داشته باش. راحت نباش.
به صداعه میگم: برو بابا... من خودم میدونم.
چشامو میذارم روی هم و دوباره بعد از چند لحظه...
صداعه میاد: پیس پیس...! پیییییس پیسسس... پیس!
میگم چیهههه؟
میگه هیچی... آخه تو چطوری در این وضعیت حساس کنونی خوابت میاد؟
با خودم فکر میکنم... من این دریای آرامشو از کی به ارمغان آوردم؟
چشامو میذارم. میخوابم.
اما با خودم دوباره فکر میکنم... امشبو بیدار باش. به حرف صداعه گوش کن. خواب خوبی از توش در نمیاد. خودتو اذیت نکن.
عوضش فردا...

من با خوابمم داستان پیدا کردم.
هشتگ مرگ بر امتحانات
هشتگ مرگ بر گرد بودن کره زمین
هشتگ مرگ بر ساعت زیستی انسان ها

اون گهواره ی من کو که منو بذارین توش تاب تابم بدین و پیش پیشم کنین تا بخوابم؟؟؟؟؟

دلم اون صحنه از کلاه قرمزی عید ۹۳ رو میخواد که همشون توی اتاق خوابیده بودن و از این پتو های خونه مامان بزرگا داده بودن روشون و آقای مرجی میخواست قصه بگه و اینا نمیذاشتن. احتمالا من اگه توی اون جمع بودم از بین این همه صدا یهو خسته میشدم و خوابم میبرد.
کلن هم حس نمیکردم گاوه داره میگه جیگرم جیگرم یا گوسفنده میگه اوری بادی پلیز بی کوآیت یا کلاه قرمزی مزه میریزه یا آقای مرجی هی تذکر میده...
خیلی راحت یه کم بین لحاف تشک ها خودمو قایم میکردم جوری که فقط صورتم معلوم باشه و بعد... میخوابیدم...



الان ایمیل زد گفت بیا میتینگ به تعویق بیفته. فکر کنم اینقدر دلم خواب بدون دغدغه خواست که نواش به عرش الهی رسید.

من برم لذت ببرم از خوابم.
شب بخیر.
 
Back
بالا