خاطرات سوتی‌ها

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع tamanna
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چند وقت پیش خاله ام زنگ زد به یکی از اقوام خیلی رودربایستی دار و جدی مون برای عرض تسلیت.. بعد طرف خاله من و نشناخت خاله منم خجالتی.. طرف پرسید ببخشید شما دختر کی هستید؟ دایی ام اون ور داشت می‌خندید گفت بگو مامان، خاله ام نه گذاشت و نه برداشت گفت دختر مامانمم :)
 
امروز تو دانشگاه یه قسمتی از مسیر قرار بود بپیچم به سمت راست و همون لحظه یه چند نفر هم (پسر) درست از همون مسیر پیچیدن. حالا دستشون درد نکنه اول گذاشتن من رد شم ولی منِ کور، چون عجله کردم با جمعشون همقَدَم نشم (جلوتر بیفتم ازشون) چاله جلوی پامو ندیدم و پام گیر کرد بهش و کم مونده بود پهن شم زمین. نمیدونم چطوری جمع شدم :((. بعدشم اصن دیگه پشت سرمو نگاه نکردم فقط تا جون داشتم سریع دویدم و صحنه را در احتمالا عجیب ترین شکل ممکن ترک کردم :((.
آخرین چیزی هم که از پشت سرم شنیدم فکر کنم یکیشون فکر کرد افتادم و گفت اوه یا وای(؟) :((.
 
انقدر صبح تا شب به این بچه ها گفتم رفتنی درو ببندین که امروز میخواستم به مامانم بگم غذا خوشمزست گفتم درو ببند:((
 
Back
بالا