zahra-E
کاربر حرفهای

- ارسالها
- 381
- امتیاز
- 1,452
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ناحیه2
- شهر
- کرمان
- سال فارغ التحصیلی
- 94
- دانشگاه
- علوم پزشکی کرمان
- رشته دانشگاه
- داروسازی
پاسخ : خاطرات سوتیها
دیشب رفته بودیم خواهرم کفش بخره بعد از یه کفشه خوشش اومد رفت قیمت کنه یه پسره داخل مغازه یه کفش دستش بودخواهرمنم فکرکرد فروشندست بهش گفت اون کفشه پشت ویترین چنده اونم حرف نمیزد فقط راه میرفت خواهرمنم پشت سرش راه میرفت همش سوالشو تکرارمیکرد بعدش گفت آقامیشه کفشی که دستتونه ببینم کفشم ازاون بدبخت گرفت دوباره گفت اون کفشه پشت ویترین چنده؟پسره گفت من خریدارم
خواهرم گفت ببخشید بعد دورشد

فروشنده بدبخت غش کرده بود ازخنده
فکرنکنید خواهرم بچست مثلا کارشناسیشو تموم کرده

دیشب رفته بودیم خواهرم کفش بخره بعد از یه کفشه خوشش اومد رفت قیمت کنه یه پسره داخل مغازه یه کفش دستش بودخواهرمنم فکرکرد فروشندست بهش گفت اون کفشه پشت ویترین چنده اونم حرف نمیزد فقط راه میرفت خواهرمنم پشت سرش راه میرفت همش سوالشو تکرارمیکرد بعدش گفت آقامیشه کفشی که دستتونه ببینم کفشم ازاون بدبخت گرفت دوباره گفت اون کفشه پشت ویترین چنده؟پسره گفت من خریدارم
خواهرم گفت ببخشید بعد دورشد

فروشنده بدبخت غش کرده بود ازخنده
فکرنکنید خواهرم بچست مثلا کارشناسیشو تموم کرده








.میخواستم یکی از سوتیامو بگم.همین دو روز پیش بود که وارد یه مغازه ارزان فروشی پوشاک شدم.چشمم افتاد به لباس مشکیها.به فروشنده گفتم این لباسای محرمیتون کدومش سایز منه؟فروشنده هم با تعجب:لباس محرم؟



....
:eek:



