برای من یه مغازه با رنگهای سفید و خاکستری بود. سقف خیلی بلند و پنجرههایی که تا سقف رسیدن. بین اون همه رنگ سفید و خاکستری رو پر میکردم از گلدون.یه جای شلوغ که پر از رفت و آمده و به مترو و اتوبوس نزدیکه. شاید شبیه کافه بنظر میرسید اما یه کافه معمولی نبود. برای پیرمردها و پیرزنها بود. هزار جور تبلیغات میکردم و راه میافتادم دنبال پیرمرد و پیرزنهایی که تنهان و میاوردمشون اونجا و با بقیه آشناشون میکردم و کاش پول داشتم برای همشون تاکسی میفرستادم تا بیان و باهم باشن و حرف بزنن و دوست پیدا کنن و دیگه یادشون نیاد تنهان و بیفایدهان و رفته رفته اونجا رو تبدیل میکردم به یه محفل که نویسندهها و روزنامهنگارها برای دیدن این زن و مردهای عجیب و پرقصه از اون سمت شهر بیان...شبهای یلدا و روز نوروز که همه توی خونههاشون جمع شدن و هیچ آدمی یادش نمیاد چی داره به سر آدمای تنها میاد مغازه ما باز بود! بعد علایقشون رو پیدا میکردن و کارهای ساده انجام میدادن مثل نوشتن یا خوندن یا نقاشی کشیدن! بعد ازشون میخواستم بیان بشینن از مهمترین اتفاقی که توی ذهنشون مونده بگن مثل اولین عشق اولین بوسه و از صداهاشون پادکست منتشر میکردم. از تلویزیون و اخبار متنفرشون میکردم! بعدها بعضیهاشون عاشق میشدن و کمکشون میکردیم که باهم ازدواج کنن. بعدها جوونایی که اتفاقی به اونجا رسیدن برخلاف انتظار خودشون عاشق اونجا میشدن و میومدن به ما کمک میکردن.