• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اگه مغازه میزدین مغازه چی بود و اسمشو چی میذاشتین

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Ayda-kz
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یا یه مغازه لباس فروشی توجنوب یکی از شهرهای مسافری میزدم
یا یه شیرینی فروشی با تم آرام و زیبا فقط چند شیرینی مخصوص توش فروخته میشه
مردم میان میخرن میرن یا همون جا میخورن شیرینی هاشون
فضاش هم با کلی چیزمیز قشنگ تزئین میکردم گل و گیاه میذاشتم بهشون میرسیدم
اسمشم میذاشتم آلارا 🍪🍩
 
یه کافه کتاب که پر از گل پیچ و گلدونش میکردم،یه دیوار سراسر قفسه کتاب و جلوش میز و صندلی های چوبی برای لحظه ای نشستن،خوندن و حتی انجام کارای روزمره
جاعودی های سفالی،نوار کاست،سه تار و نقاشی های دیواری هماهنگ با تم برای دکور
و شمع های معطر دارچین و کاکائو که شبانه روز روشن نگهشون میداشتم
و یه بخش دیوار هم که یه قاب تو خالی میزاشتم بدون هیچ پس زمینه و طرحی،کنارش یه میز کوچیک با استیک نوت و چند تا خودکار چند رنگ برای یادداشت و یادگاری کسایی که به کافه ام میان:> راجب اسمشم مطمئن نیستم شاید اغوش؟
 
کتابفروشی - بوکوفیل (bookophill)
همین الان هم دارم، البته اینترنتیه‌. 🥰
 
الان خیلی به جای مغازه تو فکر زدن چند تا بیمارستان تخصصی تو مناطق محرومم البته که پولم نمیرسه ولی اگه شد اسمشون میزارم ایران
 
مرکز کاشت سیبیل و ریش ـ مرکز برادران سگ سبیل
 
مرکز واگذاری/نگهداری از حیوانات خانگی
تعهد نامه امضا میکردن که اگر واقعا شرایط نگهداری و مراقبت از حیوانات رو دارن واگذاری انجام میشه.
و کسایی که به هر دلیلی شرایط نگهداری ندارن میتونن به ما احیا کنن،خوب ازشون مواظبت میکنیم تا زمانیکه صاحب مناسبی پیدا بشه

اسمش هم فکر نکردم
 
۱. همیشه دوست داشتم یه طراح لباس خیلیی خفن بودم و یه مزون داشتم از این لباسایی که آدم فک میکنه واقعی نیستن انقد قشنگن. لباس شب و مجلسی و اینا ولی خب استعداد و خلاقیت کافی رو ندارم برای این کار.
۲. کتاب فروشی که فقط کتاب داشته باشه، نه خنزل پنزل و لوازم تحریر و اینا. اسمشم شاید میذاشتم کتاب‌ باز
 
تربیت کودکان بی ادب خود را به ما بسپارید صد در صد تضمینی با اسم مغازه هیتلر🥰
 
عینک فروشی یا تجهیزات باشگاهی
AmirRadvin
 
  • لایک
امتیازات: Mojo
برای من یه مغازه با رنگ‌های سفید و خاکستری بود. سقف خیلی بلند و پنجره‌هایی که تا سقف رسیدن. بین اون همه رنگ سفید و خاکستری رو پر می‌کردم از گلدون.یه جای شلوغ که پر از رفت و آمده و به مترو و اتوبوس نزدیکه. شاید شبیه کافه بنظر می‌رسید اما یه کافه معمولی نبود. برای پیرمردها و پیرزن‌ها بود. هزار جور تبلیغات می‌کردم و راه می‌افتادم دنبال پیرمرد و پیرزن‌هایی که تنهان و میاوردمشون اونجا و با بقیه آشناشون می‌کردم و کاش پول داشتم برای همشون تاکسی می‌فرستادم تا بیان و باهم باشن و حرف بزنن و دوست پیدا کنن و دیگه یادشون نیاد تنهان و بی‌فایده‌ان و رفته رفته اونجا رو تبدیل می‌کردم به یه محفل که نویسنده‌ها و روزنامه‌نگارها برای دیدن این زن و مردهای عجیب و پرقصه از اون سمت شهر بیان...شب‌های یلدا و روز نوروز که همه توی خونه‌هاشون جمع شدن و هیچ آدمی یادش نمیاد چی داره به سر آدمای تنها میاد مغازه ما باز بود! بعد علایق‌شون رو پیدا می‌کردن و کارهای ساده انجام می‌دادن مثل نوشتن یا خوندن یا نقاشی کشیدن! بعد ازشون می‌خواستم بیان بشینن از مهم‌ترین اتفاقی که توی ذهنشون مونده بگن مثل اولین عشق اولین بوسه و از صداهاشون پادکست منتشر می‌کردم. از تلویزیون و اخبار متنفرشون می‌کردم! بعدها بعضی‌هاشون عاشق می‌شدن و کمکشون می‌کردیم که باهم ازدواج کنن. بعدها جوونایی که اتفاقی به اونجا رسیدن برخلاف انتظار خودشون عاشق اونجا می‌شدن و میومدن به ما کمک می‌کردن.
نگفتی؛ اسمشو چی می‌ذاری؟
 
شاپ بزرگ کفش فوتسال و فوتبال و کیت ورزشی
سردرش بزرگ مینوشتم ARASH
 
برایم خیلی اهمیتی ندارد که چه بفروشم. آنچه در انتخاب یک کسب و کار مرا به وجد می‌آورد، میزان ارتباطی‌ست که هنگام انجام کار با آدم‌های گوناگون میتوانم داشته باشم.
شاید با خود بگویید که احتمالا شغل مورد علاقه من میتواند کارمندی در یک بانک باشد. اما نه؛ مگر مغز خر خورده‌ام که مغزم را در کاسه بگذارم و از مشتری بپرسم «بکوبمش یا درسته تو آبگوشتتون باشه؟»
نه؛ من ارتباط با آدم‌های مختلف همراه با معاشرت را میخواهم، و تا به امروز هم تلاش کرده‌ام در اکثر شغل‌هایی که انتخاب میکنم(بله! متاسفانه سندروم شغل بی‌قرار دارم)، به این مهم توجه ویژه‌ای داشته باشم.
این روزها هم بین سیصد-چهارصد پسربچه تخس میلولم و با آنها میگویم، میخندم، گاهی هم ناچارم اخم کنم و تشر بزنم، اما با همه بالا و پایین ها میل به ارتباطم با آدم‌ها را ارضا می‌کند.
گذشته از این روده درازی‌ها، اگر روزی تقی به توقی بخورد و مال و منالی جمع کرده باشم و بتوانم مغازه‌ای برای خودم دست و پا کنم، بی‌درنگ از آن چاردیواری یک بار شگفت انگیز زاده خواهد شد.
یک بار، با فضایی راستیک. دوست دارم در آنجا همه‌چیز صدای چوب بدهد. کف بار، در ورودی، صندلی ها، میز‌ها، و حتی پیش‌خوان، وقتی که مشتری مست و پاتیل به آن تکیه می‌زند تا صورتحسابش را پرداخت کند، زیر فشار آرنجش صدای قیژ از نهادش برخیزد.
شاید تصور کنید آن دست پیشخوان من ایستاده‌ام و دستانم را با گرفتن پول و کارت بانکی کثیف و بدبو میکنم، اما در واقع دوست دارم «عطرابه‌ی گیلاس از پوستم بتراود»* و بین میزها جابه‌جا شوم و با مست جماعت دم‌خور شوم و سیلی سفت احساسات لختشان چپ و راست صورتم را گلگون کند.
پرسیده بودید اسمش را چه میگذارم!
دوستان نزدیکم، همیشه به شوخی (که البته ظاهرش شوخی‌ست، گاهی بنظر می‌رسد واقعا از این‌طرف و آن‌طرف پریدن‌هایم کلافه‌اند)، از من می‌پرسند که «بابا ارسلان پس کی آروم میگیری سر یه شغل بمونی و ولش نکنی؟»
این‌بار! این‌بار آرام خواهم گرفت، و این بار را هم، این‌بار مینامم.
مشتاق دیدار شما در این‌بار هستیم. : ))




*تضمین از شمس لنگرودی، از کتاب «نت‌هایی برای بلبل‌های چوبی» - متاسفانه خاطرم نیست که کدام شعر از این مجموعه بود.
 
مغازه ی لوازم تحریر، از اون ورژنش که لوازم هنری حرفه ای و گرون رو داره. اسمش هم می گذارم گِیجوتسو
 
Back
بالا