- ارسالها
- 40
- امتیاز
- 676
- نام مرکز سمپاد
- فرز
- شهر
- تهرا
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
گر( خداوند) تعالی به گناهیت بگیردهر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم
گر( خداوند) تعالی به گناهیت بگیردهر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
جان من و جان تو گویی که یکی بودستگر( خداوند) تعالی به گناهیت بگیرد
گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

جان جهان دوش کجا بوده ایجان من و جان تو گویی که یکی بودست
سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدندجان جهان دوش کجا بوده ای
نی غلظم در دل ما بوده ای

هر چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیمدوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهندهر چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
در صومعۀ زاهد و در خلوت صوفیتو کافر دل نمی بندی نقابِ زلف و می ترسم
که محرابم بگرداند خَمِ آن دلستان ابرو
ای چتر مه گیسوی تو طغرای مه ابروی تودر صومعۀ زاهد و در خلوت صوفی
جز گوشۀ ابروی تو محراب دعا نیست
من غلام آن کمان (ابرو) که از شوق وصالای چتر مه گیسوی تو طغرای مه ابروی تو
ای من غلام روی تو سلطان من شو ساعتی
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستیمن غلام آن کمان (ابرو) که از شوق وصال
هر چه جز او هست در چشمم پریشان شما :)
(مستی )هر نگاه تو به ز شراب و جام میغلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
غلغل فکند روحم درگلشن ملائکغلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

گویند سنگ لعل شود در مقام صبرفاعل فکند روحم درگلشن ملائک
هرگاه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد
به خون غلتیدهام در زخم خنجرها و با یارانگویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود لیک به خون جگر شود

از خون جوانان وطن لاله دمیدهبه خون غلتیدهام در زخم خنجرها و با یاران
وصیت کردهام از هم نگیرند انتقامم را
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند؟از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده...
فریاد مرا گرچه سرانجام شنیدیسرو چمان من چرا میل چمن نمیکند؟
همدم گل نمیشود؟ یاد سمن نمیکند؟
دانم سرآید قصهام چندان نماند غصهامفریاد مرا گرچه سرانجام شنیدی
ایدوست، به داد دل من دیر رسیدی
از یاد ببر قصه ما را هم از امروز
درباره ما هرچه شنیدی، نشنیدی
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد؟دانم سرآید قصهام چندان نماند غصهام
زین آه خونافشان که من هرصبح وشامی میزنم
