- ارسالها
- 206
- امتیاز
- 3,544
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
ای سبزترین دانه این دام قدیمیمن (نشستم) بروی می بخری برگردی
ترسم این است مسلمان شده باشی جایی
ای شرم تو دل برده از این تازهمسلمان
ای سبزترین دانه این دام قدیمیمن (نشستم) بروی می بخری برگردی
ترسم این است مسلمان شده باشی جایی
سخن در پرده میگویم چو گل بیرون نمیآیمای سبزترین دانه این دام قدیمی
ای شرم تو دل برده از این تازهمسلمان
اولین شرط معلم بودن عاشق بودن استسخن در پرده میگویم چو گل بیرون نمیآیم
که در مجلس رقیبانند و من از (شرم )خاموشم
منم آن (شیخ) سیه روز که در آخر عمراولین شرط معلم بودن عاشق بودن است
شیخ این مجلس کهن سال است اما پیر نیست
هر کسی در دل من جای خودش را داردمنم آن (شیخ) سیه روز که در آخر عمر
لای مو های تو گم کرد خداوندش را
گر( خداوند) تعالی به گناهیت بگیردهر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
جان من و جان تو گویی که یکی بودستگر( خداوند) تعالی به گناهیت بگیرد
گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

جان جهان دوش کجا بوده ایجان من و جان تو گویی که یکی بودست
سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدندجان جهان دوش کجا بوده ای
نی غلظم در دل ما بوده ای

هر چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیمدوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهندهر چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
در صومعۀ زاهد و در خلوت صوفیتو کافر دل نمی بندی نقابِ زلف و می ترسم
که محرابم بگرداند خَمِ آن دلستان ابرو
ای چتر مه گیسوی تو طغرای مه ابروی تودر صومعۀ زاهد و در خلوت صوفی
جز گوشۀ ابروی تو محراب دعا نیست
من غلام آن کمان (ابرو) که از شوق وصالای چتر مه گیسوی تو طغرای مه ابروی تو
ای من غلام روی تو سلطان من شو ساعتی
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستیمن غلام آن کمان (ابرو) که از شوق وصال
هر چه جز او هست در چشمم پریشان شما :)
(مستی )هر نگاه تو به ز شراب و جام میغلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
غلغل فکند روحم درگلشن ملائکغلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو

گویند سنگ لعل شود در مقام صبرفاعل فکند روحم درگلشن ملائک
هرگاه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد
به خون غلتیدهام در زخم خنجرها و با یارانگویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود لیک به خون جگر شود
