- ارسالها
- 42
- امتیاز
- 702
- نام مرکز سمپاد
- فرز
- شهر
- تهرا
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
دندان به جگر میفشارم چون شمعلب تو میوه ممنوعه ولی لبهایم
هر مه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
(لب )بسته و از درون شراری داررم
دندان به جگر میفشارم چون شمعلب تو میوه ممنوعه ولی لبهایم
هر مه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی رادندان به جگر میفشارم چون شمع
(لب )بسته و از درون شراری داررم
انصاف نباشد که من خسته رنجورجوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی و گم کردم جوانی را
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمعانصاف نباشد که من خسته رنجور
پروانه او باشم و او( شمع) جماعت
مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسمآتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زنند
+ یه ربعه دارم فکر میکنم، میدونم یه شعری هست توش شمع داره و من قبلا میخوندم ولی خب ماهیت شعر چیه نمیدونم، بالاخره حافظه ماهی یاری کرد.
مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد
با عقل خود از عشق سخن گفتم و خندیدعالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان نرگس جادوی تو بود
به خواب ظلمت آلودیم شب های زلالی راخبرت هست که مرغان سحر میگویند
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار؟
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود.....از گوشهای برون آی ای کوکب هدایتبه خواب ظلمت آلودیم شب های زلالی را
دریغا ما ندانستیم قدر آن لیالی را
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلدر این شب سیاهم گم گشت راه مقصود.....از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
شب چو در بستم و مست از می نابش کردمشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها؟
آمد سوی کعبه، سینه پرجوششب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنویآمد سوی کعبه، سینه پرجوش
چون کعبه نهاد حلقه در گوش
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییمتا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
از دوست به یادگار دردی دارمرازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
کاش از پی (صد )هزار سال از دل خاکاز دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم
روز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تارکاش از پی (صد )هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمیدن بودی
بی تو با قافله ی غصه و غم ها چه کنمروز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تار
به امیدی که تو هم شمع شب تار منآیی
به مردم چون پناه آوردم از تنهاییام دیدمبی تو با قافله ی غصه و غم ها چه کنم
(تار )و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم
