- ارسالها
- 175
- امتیاز
- 812
- نام مرکز سمپاد
-
- شهر
- •
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
بیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شدماه آمده به دیدن خورشید صبح زود
خورشید رفته است سر شب سراغ ماه
خیزید ای خوشطالعان وقت طلوع ماه شد
بیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شدماه آمده به دیدن خورشید صبح زود
خورشید رفته است سر شب سراغ ماه
ترسم تو را ببیند و شرمندگی کشدبیگاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
خیزید ای خوشطالعان وقت طلوع ماه شد
از سفر بیدق شود فرزین رادترسم تو را ببیند و شرمندگی کشد
یوسف بگو که هیچ نیامد برون ز چاه
بسیار سفر باید تا پخته شود خامیاز سفر بیدق شود فرزین راد
وز سفر یابید یوسف صد مراد
ساقیا برخیز و درده جام رابسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاکساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
گر برود جان ما در طلب وصل دوستسجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک
گویم از اینها همه عشق فلانی مرا
روز وصل دوستداران یاد بادگر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوستتر از جان ماست
سلسلهی موی دوست حلقهی دام بلاستروز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
همت اگر سلسلهجنبان شودسلسلهی موی دوست حلقهی دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوزهمت اگر سلسلهجنبان شود
مور تواند که سلیمان شود
ای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنونشدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمیکنی ترحم نطاق و سلسله سست
جایی که گذرگاه دل محزونستای خوبتر از لیلی بیم است که چون مجنون
عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم
زلف لیلی صفتت دام دل مجنون استجایی که گذرگاه دل محزونست
آنجا دو هزار نیزه بالا خونست
لیلی صفتان ز حال ما بیخبرند
مجنون داند که حال مجنون چونست
با (خال) لب بگوی که مرغان دام رازلف لیلی صفتت دام دل مجنون است
عقل بر دانه خال سیهت مفتون است
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دلبا (خال) لب بگوی که مرغان دام را
یا آب و دانه ای بدهد یا رها کند
چه دردی میکشم از سردی رفتار چشمانینه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
من عاشق چشمت شدم، شاید کمی هم بیشترچه دردی میکشم از سردی رفتار چشمانی
که عاشق میکند (دل)را ولی گردن نمیگیرد
بيگانه كند در غم ما خنده ولی مامن عاشق چشمت شدم، شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آن سوی یقین، شاید کمی همکیشتر
خنده تلخ من از گریه غمانگیز تر استبيگانه كند در غم ما خنده ولی ما
با (چشم) خودی در غم بیگانه بگرييم
