- ارسالها
- 42
- امتیاز
- 702
- نام مرکز سمپاد
- فرز
- شهر
- تهرا
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
کجا دنبال مفهومی برای (عشق) می گردیهفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای (عشق) می گردیهفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
ای عشق خندان همچو گل، وی خوشنظر چون عقل کلکجا دنبال مفهومی برای (عشق) می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
(نظر) از تو بر نگیرم همه عمر تا بمیرمای عشق خندان همچو گل، وی خوشنظر چون عقل کل
خورشید را درکش به جل، ای شهسوار هل اتی
همه سر به سر تن به کشتن دهیم(نظر) از تو بر نگیرم همه عمر تا بمیرم
که تو در دلم نشستی و سر مقام داری
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخردهمه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد
با نفس خود کند به مراد و هوای خویش
تا کی توان به( مصلحت) عقل کار کرد؟ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایمدوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق
تا میان خلق کم کردی وقار خویش را
هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
تا توانی پیش کس مگشای رازتا کی توان به( مصلحت) عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
(زنهار) از این امید درازت که در دل استتا توانی پیش کس مگشای راز
بر کسی این در مکن زنهار باز
با من صنما دل یک دله کن(زنهار) از این امید درازت که در دل است
هیهات از این خیال محالت که در سر است
(گله) ای کردم و از یک گله بیگانه شدیبا من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم وانگه گله کن
چندان که خواهی درنگر در من که نشناسی مرا(گله) ای کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
دانی که چرا سر نهان با تو نگویم؟چندان که خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیدهای من صد صفت گردیدهام
هرکسی از ظن خود شد یار مندانی که چرا سر نهان با تو نگویم؟
طوطی صفتی طاقت اسرار نداری
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مراهرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیددمیار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
شام ازان زلف سیه سنبل به دامن می بردنیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیددم
ز کویت عاقبت با دامنی خونین (جگر) رفتم
سخنی که با تو دارم به نسیم (صبح) گفتمشام ازان زلف سیه سنبل به دامن می برد
صبح از ان چاک گریبان گل به دامن می برد
نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبلسخنی که با تو دارم به نسیم (صبح) گفتم
دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی
سرو چمان من چرا میل (چمن) نمی کندنسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل
چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید
