M!r@na
🦎🦎🦎🦎🦎🦎
- ارسالها
- 400
- امتیاز
- 4,316
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- 🤫
- سال فارغ التحصیلی
- 2345
برهت نشسته بودم که نظر کنی به سویمچشم مخصوص (تماشا)ست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
نکنی که چشم مستت ز خمار برنباشد
برهت نشسته بودم که نظر کنی به سویمچشم مخصوص (تماشا)ست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
همه عمر بر ندارم سر از این (خمار) مستیبرهت نشسته بودم که نظر کنی به سویم
نکنی که چشم مستت ز خمار برنباشد
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویمهمه عمر بر ندارم سر از این (خمار) مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
هیچ دانی که اگر خم نشوی تو نرود ؟همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

هفت شهر عشق را عطار گشتهیچ دانی که اگر خم نشوی تو نرود ؟
قامتِ راستُ رعنای تو از این (درگاه)
کجا دنبال مفهومی برای (عشق) می گردیهفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
ای عشق خندان همچو گل، وی خوشنظر چون عقل کلکجا دنبال مفهومی برای (عشق) می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
(نظر) از تو بر نگیرم همه عمر تا بمیرمای عشق خندان همچو گل، وی خوشنظر چون عقل کل
خورشید را درکش به جل، ای شهسوار هل اتی
همه سر به سر تن به کشتن دهیم(نظر) از تو بر نگیرم همه عمر تا بمیرم
که تو در دلم نشستی و سر مقام داری
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخردهمه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد
با نفس خود کند به مراد و هوای خویش
تا کی توان به( مصلحت) عقل کار کرد؟ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایمدوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق
تا میان خلق کم کردی وقار خویش را
هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
تا توانی پیش کس مگشای رازتا کی توان به( مصلحت) عقل کار کرد؟
یک چند هم به مصلحت عشق کار کن
(زنهار) از این امید درازت که در دل استتا توانی پیش کس مگشای راز
بر کسی این در مکن زنهار باز
با من صنما دل یک دله کن(زنهار) از این امید درازت که در دل است
هیهات از این خیال محالت که در سر است
(گله) ای کردم و از یک گله بیگانه شدیبا من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم وانگه گله کن
چندان که خواهی درنگر در من که نشناسی مرا(گله) ای کردم و از یک گله بیگانه شدی
آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
دانی که چرا سر نهان با تو نگویم؟چندان که خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیدهای من صد صفت گردیدهام
هرکسی از ظن خود شد یار مندانی که چرا سر نهان با تو نگویم؟
طوطی صفتی طاقت اسرار نداری
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مراهرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
