ftmhg
- ارسالها
- 17
- امتیاز
- 157
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- نمیدونم
- سال فارغ التحصیلی
- 1407
حالیا مصلحت وقت در آن میبینیماین جان پاره پاره را، خوش پاره پاره مست کن
تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
حالیا مصلحت وقت در آن میبینیماین جان پاره پاره را، خوش پاره پاره مست کن
تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا
می و معشوق و گلزار جوانیحالیا مصلحت وقت در آن میبینیم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرکمی و معشوق و گلزار جوانی
ازین خوشتر چه باشد زندگانی
هرکسی در دل من جای خودش را دارداز چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک
امن و شراب بیغش، معشوق و جای خالی
بر سینه نهد عقل چنان دلشکنی راهرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
رشتهای بر گردنم افکنده دوستبر سینه نهد عقل چنان دلشکنی را
در خانه کشد روح چنان رهگذی را
دوست آن باشد که گیرد دست دوسترشتهای بر گردنم افکنده دوست
میکشد آنجا که خاطرخواه اوست
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفتدوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
در حلقهٔ گل و مل (خوش) خواند دوش بلبلاوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
بگفتا من گلی ناچیز بودمدر حلقهٔ گل و مل (خوش) خواند دوش بلبل
هاتا الصبوح هبوا یا ایها السکارا
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمبگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
از پی دیدن رخت، همچو صبا فتاده امدر آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که (خاک) کوی تو باشم
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوتمن مست و تو دیوانه ما را که برد(خانه)
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
چشم مخصوص (تماشا)ست اگر بگذارندمست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
برهت نشسته بودم که نظر کنی به سویمچشم مخصوص (تماشا)ست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
همه عمر بر ندارم سر از این (خمار) مستیبرهت نشسته بودم که نظر کنی به سویم
نکنی که چشم مستت ز خمار برنباشد
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویمهمه عمر بر ندارم سر از این (خمار) مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
هیچ دانی که اگر خم نشوی تو نرود ؟همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

هفت شهر عشق را عطار گشتهیچ دانی که اگر خم نشوی تو نرود ؟
قامتِ راستُ رعنای تو از این (درگاه)
