- ارسالها
- 27
- امتیاز
- 472
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تهِ دریا
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
مکن از خواب بیدارم خدا رادر هوس خیال تو همچو خیال گشتم
وز سر رشک نام او ، نام رخ قمر برم
که دارم خلوتی خوش با خیالش
مکن از خواب بیدارم خدا رادر هوس خیال تو همچو خیال گشتم
وز سر رشک نام او ، نام رخ قمر برم
مجو مجو پس از این زینهار راه جفامکن از خواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش
مجو مجو پس از این زینهار راه جفا
مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی
هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
گفت چشم تنگ دنیادوست راگذر کردم به قبرستان کم و بیش بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بی کفن در خاک رفته نه دولتمند برده یک کفن بیش

آسمان بار امانت نتوانست کشیدآسمان روی زمین بود و نمیـــدانستم
آبی چشم شما سر به هوا کرد مرا
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلآسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
بیم است که سودایت دیوانه کند ما راشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشیمبیم است که سودایت دیوانه کند ما را
در شهر به بدنامی افسانه کند ما را
بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل منبی دوست شبی نیست که دیوانه نباشیم
مستیم اگر ساکن میخانه نباشیم
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر توبیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من
ساکن و گردون دل من فوق ثریا دل من
بینی که چه گرم آتش در سوخته میگیردسوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بودبینی که چه گرم آتش در سوخته میگیرد
تو گرمتری ز آتش من سوختهتر زآنم
عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیالآتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
پای ان سرو چمان اشک روانی داشتم
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستعهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال
که مرا جان به لب امد ز خیالات محال
مکش منت به هر نامرد و مردیزلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
با من صنما دل یک دله کنمکش منت به هر نامرد و مردی
مده دل را به ذلت دست فردی
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست،با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
