- ارسالها
- 206
- امتیاز
- 3,587
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیالآتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
پای ان سرو چمان اشک روانی داشتم
که مرا جان به لب امد ز خیالات محال
عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیالآتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
پای ان سرو چمان اشک روانی داشتم
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستعهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال
که مرا جان به لب امد ز خیالات محال
مکش منت به هر نامرد و مردیزلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
با من صنما دل یک دله کنمکش منت به هر نامرد و مردی
مده دل را به ذلت دست فردی
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست،با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای توبی قرار توام و در دل تنگم گله هاست،
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
با این همه آن رنج شما گنج شما بادتاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
ما نشستیم و رقیبان به تو نزدیک شدهبا این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامهما نشستیم و رقیبان به تو نزدیک شده
سهم ما یکسره هر شبغم و افسوس شده
ای نام تو بهترین سرآغازاز خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت دهرا من هجرک القیامه
ای یاد تو مونس روانمای نام تو بهترین سرآغاز
بی نام تو نامه کی کنم باز
شب بی گه است ای ماه من، مهمان من شو ساعتیای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم:)
گفت خوانی که چنین الوان استشب بی گه است ای ماه من، مهمان من شو ساعتی
هم خانه عشق تو ام، هم خوان من شو ساعتی
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرایدگفت خوانی که چنین الوان است
لایق محضر این مهمان است
آه این سر بریده ماه است در پگاهگفتم غم تو دارم گفتا غمت سراید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر براید
به نام خداوند خورشید و ماهآه این سر بریده ماه است در پگاه
یا نه سر بریده خورشید شامگاه
به نام آن که جان را فکرت آموختبه نام خداوند خورشید و ماه
که دل را به نامش خرد داد راه
بیخود و مجنون دل من، خانه ی پرخون دل منبه نام آن که جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروخت

هر دمی چون نی از دل نالان شکوه ها دارمنی حدیث راه پرخون میکند
قصههای عشق مجنون میکند
