- ارسالها
- 206
- امتیاز
- 3,587
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
شده که عاشق او باشی و او عاشق او؟شکم زندان باد است ای خردمند
ندارد هیچ عاقل باد در بند
با دل و عقل خودت یک تنه درگیر شوی
شده که عاشق او باشی و او عاشق او؟شکم زندان باد است ای خردمند
ندارد هیچ عاقل باد در بند
عاشق شدهام بر وی بر وی شدهام عاشقشده که عاشق او باشی و او عاشق او؟
با دل و عقل خودت یک تنه درگیر شوی

دل میرود ز دستم، صاحب دلان خداراعاشق شدهام بر وی بر وی شدهام عاشق
یکسر دل من او برد برد او دل من یکسر
دل از من برد و روی از من نهان کرددل میرود ز دستم، صاحب دلان خدارا
دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا
لب و دندان سنایی همه توحید تو گویددل از من برد و روی از من نهان کرد
خدارا با که این بازی توان کرد
امان از داستان عشق و فرجام غم آلودشلب و دندان سنایی همه توحید تو گویند
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینانامان از داستان عشق و فرجام غم آلودش
نمی دانستم این آتش به چشمم می رود دودش
کرم بین و لطف خداوندگارچون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
سعدی اندر کف جلاد غمت می گویدکرم بین و لطف خداوندگار
گنه بنده کردهست و او شرمسار
سعدیا راست روان گوی سعادت بردندسعدی اندر کف جلاد غمت می گوید
بنده ام، بنده به کشتن ده و مفروش مرا
بار بیفکند شتر چون که رسد به منزلیسعدیا راست روان گوی سعادت بردند
راستی کن که به منزل نرسد کج رفتار
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافتبار بیفکند شتر چون که رسد به منزلی
بار دل است همچنان ور به هزار منزلم
جویای تو با کعبه ی گل کار ندارددل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاکجویای تو با کعبه ی گل کار ندارد
آیینه ی ما روی به دیوار ندارد
میستاند از عوام الناس پول زور و زَرپدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
سیم دل مسکینم در خاک درت گم شدسجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک
گویم از اینها همه عشق فلانی مرا
بگفت از دل جدا کن عشق شیرینسیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بیجان شیرین؟
چون میروی بی من مرو ای جان جان بیتن مروبگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است
از شبیخون خمار صبحدم آسوده ایمچون میروی بی من مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
