- ارسالها
- 238
- امتیاز
- 1,302
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
- دانشگاه
- بهشتی
- رشته دانشگاه
- chemistry
گر بانگ بر آید که سری در قدمی رفتسردرگمی ام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد
بسیار مگویید که بسیار نباشد
گر بانگ بر آید که سری در قدمی رفتسردرگمی ام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد
بانگ زدم من که دل مست کجا میرودگر بانگ بر آید که سری در قدمی رفت
بسیار مگویید که بسیار نباشد
گر دل نبود کجا وطن سازد عشقبانگ زدم من که دل مست کجا میرود
گفت شهنشه خموش جانب ما میرود
تابوت مرا جای بلندی بگذاریدگر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد، به چه کار آید دل
تابوت مرا در جای بلند بگذاریدتابوت مرا جای بلندی بگذارید
تا باد برد سوی وطن بوی تنم را
جان ریخته شد با تو، آمیخته شد با توتابوت مرا در جای بلند بگذارید
تا بوت همی شنوم از روزن تابوت
من نغمهی نی بودم و چون مویهی عشاقجان ریخته شد با تو، آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنوازم
آه این سر بریده ماه است در پگاهمن نغمهی نی بودم و چون مویهی عشاق
با آه در آمیخته شد، بود و نبودم
به پگاه کوی مشرق چو طلوع آفتابیآه این سر بریده ماه است در پگاه
یا نه سر بریده خورشید شامگاه
هر که جز ماهی ز آبش سیر شدبه پگاه کوی مشرق چو طلوع آفتابی
به میان انجم شب بنشسته همچو ماهی
شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونینهر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بیروزیست، روزش دیر شد
مست و پریشان توام موقوف فرمان توامشرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی
عید آمد و مرغان ره گلزار گرفتندمست و پریشان توام موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام این عید قربانیست این
یک دسته گل کو اگر آن راه بدیدیدعید آمد و مرغان ره گلزار گرفتند
وز شاخه گل داد دل زار گرفتند
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروختیک دسته گل کو اگر آن راه بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
از زر و سیم جهان پاس نظر باید داشتپدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
فارسی را پاس میداریم زیرا گفتهانداز زر و سیم جهان پاس نظر باید داشت
دل به چیزی مگذارید که برباید داشت
گر نثار قدم یار گرامی نکنمفارسی را پاس میداریم زیرا گفتهاند
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخورگر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم بازآید؟
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیبیوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
