- ارسالها
- 208
- امتیاز
- 3,934
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفتنی حریف هرکه از یاری برید
پردههایش پردههای ما درید
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفتنی حریف هرکه از یاری برید
پردههایش پردههای ما درید
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصلتصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
برو ای گدای مسکین در خانه علی زنمن و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهاربرو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
ای پادشه خوبان زنهار مخسب امشباز لعل تو گر یابم انگشتری زنهار
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
اندک اندک جمع مستان می رسندای پادشه خوبان زنهار مخسب امشب
ای سرو دو صد بستان آرام دل مستان
آیینه ی سکندر جام مِی است بنگراندک اندک جمع مستان می رسند
اندک اندک مِی پرستان می رسند
نان اسکندر خوری و خدمت دارا کنیآیینه ی سکندر جام مِی است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردمنان اسکندر خوری و خدمت دارا کنی
آب سیم از حرص پنداری که خاک زر شود
دگر از درد تنهایی به جانم یار میبایدبه حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
ای پادشه خوبان، داد از غم تنهاییدگر از درد تنهایی به جانم یار میباید
دگر تلخ است کامم شربت دیدار میباید
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داریای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد، وقت است که بازآیی
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باشآنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری
بیسبب نیست که در کنج دلم جا داری
ببردی دلم را بدادی به زاغاناسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیّل دیو مسلمان نشود
شهپر شاه هوا اوج گرفتببردی دلم را بدادی به زاغان
گرفتم گروگان خیالت به تاوان
این ندانسته که قدر همه یکسان نبودشهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر اون ماند شگفت
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموزاین ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود
تو را غروب نماید ولی شروق بودای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
مغرب همه اندوه اندوه غروبتتو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
سردرگمی ام داد گره در گره اندوهمغرب همه اندوه اندوه غروبت
ای قبله مشرق ثناگوی تو هستم
