- ارسالها
- 59
- امتیاز
- 834
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
این ندانسته که قدر همه یکسان نبودشهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر اون ماند شگفت
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود
این ندانسته که قدر همه یکسان نبودشهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر اون ماند شگفت
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموزاین ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود
تو را غروب نماید ولی شروق بودای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
مغرب همه اندوه اندوه غروبتتو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
سردرگمی ام داد گره در گره اندوهمغرب همه اندوه اندوه غروبت
ای قبله مشرق ثناگوی تو هستم
گر بانگ بر آید که سری در قدمی رفتسردرگمی ام داد گره در گره اندوه
خوشبخت کلافی که سری داشته باشد
بانگ زدم من که دل مست کجا میرودگر بانگ بر آید که سری در قدمی رفت
بسیار مگویید که بسیار نباشد
گر دل نبود کجا وطن سازد عشقبانگ زدم من که دل مست کجا میرود
گفت شهنشه خموش جانب ما میرود
تابوت مرا جای بلندی بگذاریدگر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد، به چه کار آید دل
تابوت مرا در جای بلند بگذاریدتابوت مرا جای بلندی بگذارید
تا باد برد سوی وطن بوی تنم را
جان ریخته شد با تو، آمیخته شد با توتابوت مرا در جای بلند بگذارید
تا بوت همی شنوم از روزن تابوت
من نغمهی نی بودم و چون مویهی عشاقجان ریخته شد با تو، آمیخته شد با تو
چون بوی تو دارد جان، جان را هله بنوازم
آه این سر بریده ماه است در پگاهمن نغمهی نی بودم و چون مویهی عشاق
با آه در آمیخته شد، بود و نبودم
به پگاه کوی مشرق چو طلوع آفتابیآه این سر بریده ماه است در پگاه
یا نه سر بریده خورشید شامگاه
هر که جز ماهی ز آبش سیر شدبه پگاه کوی مشرق چو طلوع آفتابی
به میان انجم شب بنشسته همچو ماهی
شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونینهر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بیروزیست، روزش دیر شد
مست و پریشان توام موقوف فرمان توامشرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین
که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی
عید آمد و مرغان ره گلزار گرفتندمست و پریشان توام موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام این عید قربانیست این
یک دسته گل کو اگر آن راه بدیدیدعید آمد و مرغان ره گلزار گرفتند
وز شاخه گل داد دل زار گرفتند
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروختیک دسته گل کو اگر آن راه بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
