- ارسالها
- 206
- امتیاز
- 3,587
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینیهمه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینیهمه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
علم نگر ره به کجا میبردهمه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
جان و جهان،جان و جهان گم کرده امعلم نگر ره به کجا میبرد
تا کره ماه تو را میبرد
آسمان بار امانت نتوانست کشید کشیدجان و جهان،جان و جهان گم کرده ام
ماه،زمین و آسمان گم کرده ام
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آیدآسمان بار امانت نتوانست کشید کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشیدیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
میترسم از آن لحظه که دیوانه نباشی
همه پرورده ی مهرند و من آزرده ی قهردیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
امیدوار بُود آدمی به خیر کسانهمه پرورده ی مهرند و من آزرده ی قهر
خیر در کار جهان نیست، تو هم شر برسان

بعد نومیدی بسی امیدهاستامیدوار بُود آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف استبعد نومیدی بسی امیدهاست
از پس ظلمت، دو صد خورشیدهاست

همین یه ساعت پیش گفتیاآسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
اون تو تاپیک مشاعره بودهمین یه ساعت پیش گفتیا
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید

ای مادرم ایران زمیناون تو تاپیک مشاعره بود
ز کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
هیچ کس کاش نباشد نگهش بر راهیای مادرم ایران زمین
آغاز تو، پایان تویی
بر دشت من، باران تویی
در چشم من، تابان تویی
ایران من ایران من
آن مهر جاویدان تویی
ای در رگانم خون وطن
ای پرچمت ما را کفن
دور از تو بادا اهرمن
ایران من ایران من

دلبرا خواهم ز حق شام و سحر یارت شومهیچ کس کاش نباشد نگهش بر راهی
چشم بر در بود و دلبر او دیر کند
_صائب تبریزی
یارت شوم یارت شوم هرچند آزارم کنیدلبرا خواهم ز حق شام و سحر یارت شوم
چون بلا کش عاشقم هرلحظه غمخوارت شوم
تا که پابندت شوم از خویش میرانی مرایارت شوم یارت شوم هرچند آزارم کنی
یارت شوم گر در جهان خوارم کنی
ادراک حال ما زِ نگه میتوان نمودتا که پابندت شوم از خویش میرانی مرا
دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه
گر نگهدار من آن است که من میدانمادراک حال ما زِ نگه میتوان نمود
لحنی زِ حال خویش به سیما نوشتهایم
چو گفتمش که دلم را نگاه دار، چه گفت؟گر نگهدار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد
