- ارسالها
- 59
- امتیاز
- 837
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسمماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ
صبر کم و بیتابی بسیار و دگر هیچ
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسمماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ
صبر کم و بیتابی بسیار و دگر هیچ
گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتمگفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیزگفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران
صباح الخیر زد بلبل، کجایی ساقیا برخیزگفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان برمت جانا؛ بنشینم و برخیزم
خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بودصباح الخیر زد بلبل، کجایی ساقیا برخیز
که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم
گر در سرت هوای وصال است حافظاخیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز جای خود به زیر خاک کشیدن بود
هنر خوار شد جادوی ارجمندگر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
راستی انقدر من را از کجا آورده امهنر خوار شد جادوی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
من از اینجا به ملامت نرومراستی انقدر من را از کجا آورده ام
بعد هر من بار دیگر من چرا آورده ام؟
در دهان من نمیدانم چه شد افتاد من
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من
در ناامیدی بسی امید استمن از اینجا به ملامت نروم
که من اینجا به امیدی گروم
پایان بده جانا این آمد و شد رادر ناامیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
جانا چه گویم شرح فراقت؟پایان بده جانا این آمد و شد را
راحت کن و بستان این خوف و رجا را
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادمجانا چه گویم شرح فراقت؟
چشمی و صد نم، جانی و صد آه
من نامه نوشتم به کبوتر بسپردمصد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
ده بار از آن راه بدان خانه برفتیدمن نامه نوشتم به کبوتر بسپردم
چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
خانه دلتنگ غروبی خفه بودده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این راه بر این بام برآیید
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی، توخانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
مستمع صاحب سخن را بر سر کار آوردهر در که زنم صاحب آن خانه تویی، تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی، تو
دانه باشی مرغکانت برچنندمستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد
غنچه خاموش بلبل را به گفتار آورد
خدایا چنان کن سرانجام کاردانه باشی مرغکانت برچنند
غنچه باشی کودکانت برکنند
