- ارسالها
- 206
- امتیاز
- 3,587
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
عجب لطف بهاری توعجب حلوای قندی تو
امیر بیگزندی تو
عجب میر شکاری تو
عجب لطف بهاری توعجب حلوای قندی تو
امیر بیگزندی تو
گفت پیغمبر به اصحاب کبارعجب لطف بهاری تو
عجب میر شکاری تو
خواب اصحاب کهف قصهی تکرار ماستگفت پیغمبر به اصحاب کبار
تن مپوشانید از باد بهار
هر چه گویی دوستت دارم بجز تکرار نیستخواب اصحاب کهف قصهی تکرار ماست
ما همانیم که در غار دلت پوسیدیم
دانی که چرا سر نهان با تو نگویمهر چه گویی دوستت دارم بجز تکرار نیست
خو نمیگیرم به این تکرار طوطی وار نه
چندان که خواهی درنگر در من که نشناسی مرادانی که چرا سر نهان با تو نگویم
طوطی صفتی محرم اسرار ندانی
دیدی که خون ناحق پروانه شمع راچندان که خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیدهای من صد صفت گردیدهام
بهرام که گور میگرفتی همه عمردیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را سحر کند
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمربهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
همه درگاه تو جویم همه از فصل تو پویمیک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
_قیصرامینپور
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجیهمه درگاه تو جویم همه از فصل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزافنتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنمتکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

این لحظهها دیوانهام, لعنت به این تقدیرمن گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید
چنین است رسم سرای درشتاین لحظهها دیوانهام, لعنت به این تقدیر
تا کی چنین ویرانهام؟ لعنت به این تقدیر

گَهی با تو جهنم گَهی روحَم خداییچنین است رسم سرای درشت
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
دیدهام خورشید را در خواب تعبیرش توییگَهی با تو جهنم گَهی روحَم خدایی
گَهی شــورِ تــرانه گَهی بیهمنَـوایی
گَهی محتاجِ نـورَم گَهی محتاجِ مهتاب
گَهی اوجِ حضورم گَهی بیتابِ بیتاب

به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینمدیدهام خورشید را در خواب تعبیرش تویی
خواب دریا و شب مهتاب، تعبیرش تویی
از آن رنگ رخم خون در دل افتادبه دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داداز آن رنگ رخم خون در دل افتاد
وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
