- ارسالها
- 134
- امتیاز
- 1,849
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- -
- سال فارغ التحصیلی
- 1403
آنکس که درین زمانه او را غم نیستبجز از علی که ارد پسری ابوالعجایب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
یا آدم نیست یا در این عالم نیست
آنکس که درین زمانه او را غم نیستبجز از علی که ارد پسری ابوالعجایب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
پیوند عمر بسته به موییست، هوش دارآنکس که درین زمانه او را غم نیست
یا آدم نیست یا در این عالم نیست
بودیم بیک شراب در مجلس عمرپیوند عمر بسته به موییست، هوش دار
غمخوار خویش باش، غم روزگار چیست؟
ما ز یاران چشم یاری داشتیمبودیم بیک شراب در مجلس عمر
یک دور ز ما پیشترک مست شدند
ای آفتاب روشن و ای سایه همایما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن استای آفتاب روشن و ای سایه همای
ما را نگاهی از تو تمام است اگر کنی
برو کار میکن مگو چیست کارتا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است؟
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رببرو کار میکن مگو چیست کار
که سرمایه جاودانیست کار
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منشغبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چشم حسود کور سخن با کسی مگویا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
ای بینشان محض نشان از که جویمتچشم حسود کور سخن با کسی مگو
از من نشان بپرس ولی بینشان بیا
به روی آینه پرغبار من بنویسای بینشان محض نشان از که جویمت
گم گشت در تو هر دو جهان از که جویمت
ای دریغا ای دریغا از جوانی از جوانیبه روی آینه پرغبار من بنویس
دون عشق جهان جای زندگانی نیست
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلندای دریغا ای دریغا از جوانی از جوانی
سوخت و دود هوا شد پیش رویم زندگانی
نغمه را گه زیر و گه بم میکندمن بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت؛ نیم دیگرم را باد برد
آتش است این بانگ نای و نیست بادنغمه را گه زیر و گه بم میکند
خرمنی آتش فراهم میکند
پرده بالا رفت و دیدم هست و نیستآتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد، نیست باد
ناگهان پرده برانداخته ای، یعنی چه؟پرده بالا رفت و دیدم هست و نیست
راستی نادیدنیها دیدنیست
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفتناگهان پرده برانداخته ای، یعنی چه؟
مست از خانه برون تاخته ای، یعنی چه؟
با محتسبم عیب نگویید که او نیزمحتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
