- ارسالها
- 208
- امتیاز
- 3,832
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته استبا محتسبم عیب نگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب شرب مدام است
تا در آن دوست نباشد همه درها بستهاست
_مشیری
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته استبا محتسبم عیب نگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب شرب مدام است
تو اهل صحبت دل نیستی چه میدانیزندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بستهاست
_مشیری
دل چو از پیر خرد نقد معانی میجستتو اهل صحبت دل نیستی چه میدانی
که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشتدل چو از پیر خرد نقد معانی میجست
عشق میگفت به شرح آنچه براو مشکل بود
ای که میگویی طبیب قلبهای عاشقیقلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسدای که میگویی طبیب قلبهای عاشقی
کاش دردم را نیفزایی مداوا پیشکش
عام بیاید خاص کنیدشعلاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
باران اشکم می رود وز ابرم آتش می جهدعام بیاید خاص کنیدش
خام بیاید هم بپزیدش
برای من سخن از من مگو به دلجوییباران اشکم می رود وز ابرم آتش می جهد
با پختگان گو این سخن سوزش نباشد خام را
بعد عمری که به خوابِ منِ بی دل آمدبرای من سخن از من مگو به دلجویی
مگیر آینه پیش ز خویش بیزاران
گریه آبی به رخ سوختگان باز آوردبعد عمری که به خوابِ منِ بی دل آمد
گریه ، آبی به رخم ریخت که بیدار شدم
گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد
ناله فریاد رس عاشق مسکین آمد
لب تو میوهی ممنوع ولی لبهایممنتظران را به لب آمد نفس
ای ز تو فریاد، به فریادرس
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردیلب تو میوهی ممنوع ولی لبهایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
روز و شب فکر من این است و همه شب سخنمبشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
نیمه شب از خیابان ها سراغم را بگیرروز و شب فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
خم مهری گر به دلها می فشاند روزگارنیمه شب از خیابان ها سراغم را بگیر
روزگار عاشقی یعنی همین در به دری
به گرد خویش گشتهام، سوار این چرخوفلکخم مهری گر به دلها می فشاند روزگار
دانه از بهر درودن می دماند روزگار
صبحگاهی ز پی چاره کاربه گرد خویش گشتهام، سوار این چرخوفلک
بس است تکرار ملال، ز روزگار خستهام
شد در سر کار تو همه مایهٔ عمرمصبحگاهی ز پی چاره کار
گشت بر باد سبکسیر سوار
