- ارسالها
- 450
- امتیاز
- 4,886
- نام مرکز سمپاد
- علامه حلی
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1401
- دانشگاه
- صنعتی شریف
- رشته دانشگاه
- مهندسی برق
آتش است این بانگ نای و نیست بادنغمه را گه زیر و گه بم میکند
خرمنی آتش فراهم میکند
هرکه این آتش ندارد، نیست باد
آتش است این بانگ نای و نیست بادنغمه را گه زیر و گه بم میکند
خرمنی آتش فراهم میکند
پرده بالا رفت و دیدم هست و نیستآتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد، نیست باد
ناگهان پرده برانداخته ای، یعنی چه؟پرده بالا رفت و دیدم هست و نیست
راستی نادیدنیها دیدنیست
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفتناگهان پرده برانداخته ای، یعنی چه؟
مست از خانه برون تاخته ای، یعنی چه؟
با محتسبم عیب نگویید که او نیزمحتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته استبا محتسبم عیب نگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب شرب مدام است
تو اهل صحبت دل نیستی چه میدانیزندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بستهاست
_مشیری
دل چو از پیر خرد نقد معانی میجستتو اهل صحبت دل نیستی چه میدانی
که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشتدل چو از پیر خرد نقد معانی میجست
عشق میگفت به شرح آنچه براو مشکل بود
ای که میگویی طبیب قلبهای عاشقیقلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسدای که میگویی طبیب قلبهای عاشقی
کاش دردم را نیفزایی مداوا پیشکش
عام بیاید خاص کنیدشعلاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
باران اشکم می رود وز ابرم آتش می جهدعام بیاید خاص کنیدش
خام بیاید هم بپزیدش
برای من سخن از من مگو به دلجوییباران اشکم می رود وز ابرم آتش می جهد
با پختگان گو این سخن سوزش نباشد خام را
بعد عمری که به خوابِ منِ بی دل آمدبرای من سخن از من مگو به دلجویی
مگیر آینه پیش ز خویش بیزاران
گریه آبی به رخ سوختگان باز آوردبعد عمری که به خوابِ منِ بی دل آمد
گریه ، آبی به رخم ریخت که بیدار شدم
گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد
ناله فریاد رس عاشق مسکین آمد
لب تو میوهی ممنوع ولی لبهایممنتظران را به لب آمد نفس
ای ز تو فریاد، به فریادرس
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردیلب تو میوهی ممنوع ولی لبهایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
روز و شب فکر من این است و همه شب سخنمبشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
