- ارسالها
- 131
- امتیاز
- 4,516
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
تهران بیصبا ثمرش چیست شهریاربریز بار تعلق که شاخه های درخت
نمی شوند سبکبار تا ثمر ندهند
نیما نرفته گر سفر یوش میکنی
تهران بیصبا ثمرش چیست شهریاربریز بار تعلق که شاخه های درخت
نمی شوند سبکبار تا ثمر ندهند

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویشتهران بیصبا ثمرش چیست شهریار
نیما نرفته گر سفر یوش میکنی
شهری به تو یار است و غریب این همه محرومدگر ز منزل جانان سفر مکن درویش
که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

منم غریب دیار و تویی غریب نوازشهری به تو یار است و غریب این همه محروم
ای شاه بنازم در درویشنوازت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است.
منم غریب دیار و تویی غریب نواز
دمی به حال غریب دیار خود پرداز
خودپرداز 🥸
دیر آشناتر از تو ندیدم ولی چه سودآشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

تو مرا گنج روانیدیر آشناتر از تو ندیدم ولی چه سود
بیگانه گشتی ای مه دیرآشنای وای

بس آسان مینمود اول غم دریا به بوی سودتو مرا گنج روانی
چه کنم سود و زیان را؟
اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِر کَأسَاً و ناوِلهابس آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط گفتم که هر موجش به صد گوهر نمیارزد
ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیستاَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِر کَأسَاً و ناوِلها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
ما گرفتیم آنچه را انداختیای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
عشق را شاید ولی هرگز مرا نشناختی

دوست آن دانم که گیرد دست دوستما گرفتیم آنچه را انداختی
دست حق را دیدی و نشناختی؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند/ در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرادوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایمآسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند/ در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

جوانی گه کار و شایستگیستنازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟!جوانی گه کار و شایستگیست
گه خودپسندی و پندار نیست

"پنداری" تو این شعر فعله، تو شعر قبلی "پندار" اسمه. غلط نمیشه ؟تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟!
حسابش با کرام الکاتبین است

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو"پنداری" تو این شعر فعله، تو شعر قبلی "پندار" اسمه. غلط نمیشه ؟
باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
زلف تو بر دامن شب سایه فکن، ماه تمام.
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلیزلف تو بر دامن شب سایه فکن، ماه تمام
عاشق چشمان توام، جان به فدای این مقام
