- ارسالها
- 208
- امتیاز
- 3,976
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
نخوانده بود اگر آواز در امان میماندزنده کنی جان من جان چو تفتان من
روح دهی مردهام مرده گریان من
قبول رنج قفس بود، آنچه بلبل کرد
نخوانده بود اگر آواز در امان میماندزنده کنی جان من جان چو تفتان من
روح دهی مردهام مرده گریان من
دل و جان شهید عشقت به درون گور قالبنخوانده بود اگر آواز در امان میماند
قبول رنج قفس بود، آنچه بلبل کرد

نه پنج روزه ی عمر است عشق روی تو ما رادل و جان شهید عشقت به درون گور قالب
سوی گور این شهیدان بگذر زیارتی کن
یاد باد آن که رخت شمع طرب میافروختنه پنج روزه ی عمر است عشق روی تو ما را
وَجَدتَ رائِحَة الوُد اِن شَمَمتَ رُفاتی

دعوی چه کنی؟ داعیه داران همه رفتنندیاد باد آن که رخت شمع طرب میافروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
دل که با صد رشتهی جادو نمی گیرد قراردعوی چه کنی؟ داعیه داران همه رفتنند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکندل که با صد رشتهی جادو نمی گیرد قرار
تاری از گیسوی او آرید و زنجیرش کنید
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیستدر زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام
تویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلصماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حالِ هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

یکی با مال دزدی در دیار آفتاب استتویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلص
تویی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شومیکی با مال دزدی در دیار آفتاب است
به جرم دزدی گاوی, یکی را میزنند دست

مرا بارد از دیدگان اشک خونیترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
آنقــدر زنــده بمانم که ز جان سیر شوم
یا رب سببی ساز که یارم به سلامتمرا بارد از دیدگان اشک خونی
بر احوال ایران و حال کنونی

ترازوی عدالت در جهان ما خراب استیا رب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت

تا با غم عشق تو مرا کار افتادترازوی عدالت در جهان ما خراب است
عدالت واژهای زیبا فقط در یک کتاب است
دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماستتا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی مندلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست
شکسته باد کسی که اینچنینمان میخواست
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینیتو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه فسوسی، چه نیازی، چه غمی است

دور سفر سنگ فلاخن به سر آمدتا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد
در پارس چنین نمک ندیدمدور سفر سنگ فلاخن به سر آمد
سرگشتگی ماست که پرگار ندارد
