- ارسالها
- 208
- امتیاز
- 3,757
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
ما ز یاران چشم یاری داشتیماگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
ما ز یاران چشم یاری داشتیماگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
مگو آن سخن کاندرو سود نیستما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا توانی در جهان یک رنگ باشمگو آن سخن کاندرو سود نیست
کزان آتشت بهره جز دود نیست
تاریکی شب نیست ز بی مهری خورشیدتا توانی در جهان یک رنگ باش
قالی از چند رنگ بودن زیر پا افتاده است
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاتاریکی شب نیست ز بی مهری خورشید
این بار زمین پشت سر انداخته او را
از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدمالا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدیاز لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
ای غایب از نظر به خدا میسپارمتنوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
تو را صبا و مرا آب دیده شد غمازاین غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به جان، دوست دارمت
-حافظ
دوست آن است کو معایب دوست همچو آیینه رو به رو گویدتو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
وگرنه عاشق و معشوق رازدارانند
دریغ است ایران که ویران شوددوست آن است کو معایب دوست همچو آیینه رو به رو گوید
نه که چون شانه با هزار زبان پشت سر رفته مو به مو گوید
-نشانی دهلوی
دوست آن دانم که گیرد دست دوستدریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
یک برکه ی پرقو یا یک بوم دو رنگ است؟دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
تا همیشه با نگاهی روشنم کن چون سحریک برکه ی پرقو یا یک بوم دو رنگ است؟
بین دو قبیله سر چشمان تو جنگ است
ریح شما را فقط خود بدهی رایحهاتا همیشه با نگاهی روشنم کن چون سحر
تا نماند در دل شب گریه های بی ثمر
نازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایمریح شما را فقط خود بدهی رایحها
هیچ شوم بیتو نیست، رایحه و ریحان من
ای که دستت میرسد کاری بکننازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایم
حال دیگر با جوانان ناز کن با ما چرا
رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتنای که دستت میرسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
نمیدانم پس از مرگم چه خواهم شدرسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن
یا ز جانان یا ز جان باید که دل برداشتن
شاعرم مشمر که من راضی نیامنمیدانم پس از مرگم چه خواهم شد
و یا کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم
سوتکی سازد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
-شریعتی
