- ارسالها
- 123
- امتیاز
- 1,086
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تبریز
- سال فارغ التحصیلی
- 1400
- رشته دانشگاه
- پزشکی
در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل استرفتم به مسجد از پی نظاره رخش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد
صُراحیِ میِ ناب و سفینهٔ غزل است
در این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل استرفتم به مسجد از پی نظاره رخش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمیدر این زمانه رفیقی که خالی از خِلَل است
صُراحیِ میِ ناب و سفینهٔ غزل است
یارب این آتش که بر جان من استتو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نماینده فضلی تو سزاوار ثنایی
لب و دندانت را حقوق نمکیارب این آتش که بر جان من است
سرد کن، زان سان که کردی بر خلیل
بن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهیلب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سینههای کباب
در اين سرای بیكسی كسی به در نمیزندبن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهی
همه وسواس و عقیله دل بیمار تو دارد
دگر از درد تنهایی به جانم یار میبایددر اين سرای بیكسی كسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
دلم به یاد تو همصحبت رقیبان استدگر از درد تنهایی به جانم یار میباید
دگر تلخ است کامم شربت دیدار میباید
زنده کنی جان من جان چو تفتان مندلم به یاد تو همصحبت رقیبان است
وگرنه با همه غیر از تو دشمن است هنوز
نخوانده بود اگر آواز در امان میماندزنده کنی جان من جان چو تفتان من
روح دهی مردهام مرده گریان من
دل و جان شهید عشقت به درون گور قالبنخوانده بود اگر آواز در امان میماند
قبول رنج قفس بود، آنچه بلبل کرد
نه پنج روزه ی عمر است عشق روی تو ما رادل و جان شهید عشقت به درون گور قالب
سوی گور این شهیدان بگذر زیارتی کن
یاد باد آن که رخت شمع طرب میافروختنه پنج روزه ی عمر است عشق روی تو ما را
وَجَدتَ رائِحَة الوُد اِن شَمَمتَ رُفاتی
دعوی چه کنی؟ داعیه داران همه رفتنندیاد باد آن که رخت شمع طرب میافروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
دل که با صد رشتهی جادو نمی گیرد قراردعوی چه کنی؟ داعیه داران همه رفتنند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکندل که با صد رشتهی جادو نمی گیرد قرار
تاری از گیسوی او آرید و زنجیرش کنید
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیستدر زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهام
تویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلصماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حالِ هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
یکی با مال دزدی در دیار آفتاب استتویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلص
تویی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شومیکی با مال دزدی در دیار آفتاب است
به جرم دزدی گاوی, یکی را میزنند دست
