- ارسالها
- 228
- امتیاز
- 1,708
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- یه جایی
- سال فارغ التحصیلی
- 1407
آسمان بار امانت نتوانست کشیدیادش همگی خوش باد میدادی و میکردم
تو درس محبت را، من گوش به این اقرار
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشیدیادش همگی خوش باد میدادی و میکردم
تو درس محبت را، من گوش به این اقرار
دوش آگهی ز یار سفرکرده داد بادآسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
دوش میآمد و رخساره برافروخته بوددوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
من نیز دل به باد دهم هرچه باد باد
دوش مرغی به صبح مینالیددوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
شما را چو باور به یزدان بوددوش مرغی به صبح مینالید
عقل و صبرم ببُرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلِص را
مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را
بانگِ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم: این شرطِ آدمیّت نیست
مرغْ تسبیحگوی و من خاموش
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهرشما را چو باور به یزدان بود
هم او مر شما را نگهبان بود
تو دستگیر شو ای خضر پیخجسته که مندی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسونتو دستگیر شو ای خضر پیخجسته که من
پیاده میروم و همرهان سوارانند
ای همه جان من رونق دکان منده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
نغز گفت آن بت ترسا بچه باده فروشای همه جان من رونق دکان من
کی بگشایی دری بر در زندان من
دانی که چرا راز نهان با تو نگویمنغز گفت آن بت ترسا بچه باده فروش
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
یـکی زشـب گرفتگــان چـراغ بـر نمی کنددانی که چرا راز نهان با تو نگویم
طوطیصفتی طاقت اسرار نداری
دل به دل ز تو تا تو آمدمیـکی زشـب گرفتگــان چـراغ بـر نمی کند
کسی به کوچه سـار شـب در سحر نمی زند
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرددل به دل ز تو تا تو آمدم
قبلگاه من خاک کوی تو
یکی از بزرگان اهل تمیزوقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
زود میگیرد به دندان ندامت پشت دستیکی از بزرگان اهل تمیز
حکایت کند ز ابن عبدالعزیز
شنیدستم که شهبازی کهنسالزود میگیرد به دندان ندامت پشت دست
هر که حرف نیکخواهان را نمیگیرد به گوش
لغزش ایمان بود زاییدهی فقر و نیازشنیدستم که شهبازی کهنسال
کبوتربچهای را کرد دنبال
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداریلغزش ایمان بود زاییدهی فقر و نیاز
ورنه نه هیچ آلوده دامن دزد مادر زاد نیست
یک آن شد این عاشق شدنتو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری
احد بیزن و جفتی ملک کامروایی
