- ارسالها
- 2,346
- امتیاز
- 46,283
- نام مرکز سمپاد
- .
- شهر
- .
- سال فارغ التحصیلی
- 1400
دل بیمش از این نیست که در بند تو افتادشبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بیهمتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد
ترسد که کنی روزی از این بند رهایش
دل بیمش از این نیست که در بند تو افتادشبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بیهمتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بوددل بیمش از این نیست که در بند تو افتاد
ترسد که کنی روزی از این بند رهایش
ای شرح چهره ی تو به افسانه ها شبیهشور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باشای شرح چهره ی تو به افسانه ها شبیه
زیبا تر از تو در همه عمرم ندیده ام

تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از منمن اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
تخم وفا و مهر در این کهنه کشتزارتو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریهام فهمید، مدتهاست مدتهاست
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها...تخم وفا و مهر در این کهنه کشتزار
آنگه عیان شود که بود موسم درو
در ساغر ما گل شرابی نشکفتو اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها...
ره پنهان بنماید که کس ان راه نداند...
تو گزیدی همه را بر منو، از غیرت عشقدر ساغر ما گل شرابی نشکفت
در این شب تیره ماھتابی نشکفت
...
مران خانه را داشتندی چنانتو گزیدی همه را بر منو، از غیرت عشق
من کسی غیر تو در هر دو جهان نگزیدم
در صف مردان مرد کیست تو را همنبردنی حدیث راه پُر خون میکند
قصّه های عشق مجنون میکند
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه باکدر صف مردان مرد کیست تو را همنبرد
پای منه در رکاب دست مزن در کمند
یا رب آن شمع دلافروز ز کاشانهی کیستدیگران را اگر از ما خبری نیست چه باک
نازنینا، تو چرا بی خبر از ما شده ای
تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب استیا رب آن شمع دلافروز ز کاشانهی کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانهی کیست
نه مطرب را شناسم از موذنتو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است
ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن..
تاوان عشق را دل ما هر چه بود دادنه مطرب را شناسم از موذن
نه دستان را شناسم از تحیات
مکن بر دولت و اقبال خود پشتتاوان عشق را دل ما هر چه بود داد
چشم انتظار باش در این ماجرا تو هم
تو مو میبینی و مجنون پیچش مومکن بر دولت و اقبال خود پشت
که دوران همچو تو بسیار کس کشت
وز غیر تو هرجا سخن آید به میانتو مو میبینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو بینی و او اشارت های ابرو
در جوانی حاصل عمرم به نادانی گذشتوز غیر تو هرجا سخن آید به میان
خاطر به هزار غم پراگنده شود
