• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
توبه کردم که قلم دست نگیرم اما
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟
در نهانخانه ی عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف رخش نعل در اتش دارم
 
در نهانخانه ی عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف رخش نعل در اتش دارم
مرا دردیست اندر دل که گَر گویم زبان سوزد
وگرنه پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
 
مرا دردیست اندر دل که گَر گویم زبان سوزد
وگرنه پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
در ره منزل لیلی که خطرهاست در ان
شرط اول قدم انست که مجنون باشی
 
من همان خنده ی تلخم که به بغز الودست
من همان روح بهارم که خزان را دیدست
تبم ترسم که پیراهن بسوزد
ز هرم آه من آهن بسوزد

مرا فردوس می شاید که ترسم
دل دوزخ به حال من بسوزد
 
تبم ترسم که پیراهن بسوزد
ز هرم آه من آهن بسوزد

مرا فردوس می شاید که ترسم
دل دوزخ به حال من بسوزد
دست در حلقه ی ان زللف دو تا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
 
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هرچند که تا خانه تو فاصله ای نیست
تو را می خواهم ای دیرینه دلخواه
که با ناز گل رویا شکفتی
به هر زیبا که دل بستم تو بودی
که خود را در رخ او می نهفتی
 
تو را می خواهم ای دیرینه دلخواه
که با ناز گل رویا شکفتی
به هر زیبا که دل بستم تو بودی
که خود را در رخ او می نهفتی
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
 
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند

نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دستم نمی‌رسد که در اغوش گیرمت‌
ای ماه با که دست در اغوش می‌کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست
هشیار و مست را همه خاموش می‌کنی
 
دستم نمی‌رسد که در اغوش گیرمت‌
ای ماه با که دست در اغوش می‌کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه نخست
هشیار و مست را همه خاموش می‌کنی
یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
 
یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
درد بی درمان شنیدی
حال من یعنی همین
بی تو بودن درد دارد
می زند من را زمین
 
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دل های یاران زد
دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی، از دودمان باد
 
Back
بالا