Sui
کتاب خوار"
- ارسالها
- 386
- امتیاز
- 4,868
- نام مرکز سمپاد
- ..
- شهر
- 0.0
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
وه که مرگ از زندگی با ننگ بهمزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشتۀی خویش امد و هنگام درو
جام زهرآگین همان بر سنگ به
وه که مرگ از زندگی با ننگ بهمزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشتۀی خویش امد و هنگام درو

و اگر بغض کنی آه از ایینه دنیا که چه ها خواهد کردمزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشتۀی خویش امد و هنگام درو
هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاکوه که مرگ از زندگی با ننگ به
جام زهرآگین همان بر سنگ به
فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوانو اگر بغض کنی آه از ایینه دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادیهزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان
لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان
تا نسیم از شرح عشقم با خبر شد مست شدنه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی ان لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت

یادم اید که شبی با هم از ان کوچه گذشتیمتا نسیم از شرح عشقم با خبر شد مست شد
غنچه ای در باغ پر پر شد ولی کو غیرتی؟
من کجا و جرأت بوسیدن لب های تویادم اید که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم

یک قطره اب بود با دریا شدمن کجا و جرأت بوسیدن لب های تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردییک قطره اب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
امد شدن تو اندر این عالم چیست
امد مگسی پدید و ناپیدا شد

درد عشقی کشیدهام که مپرسدل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
اری اری سخن عشق نشانی دارد
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمیدرد عشقی کشیدهام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشتهام در جهان و اخر کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابیدرد عشقی کشیدهام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشتهام در جهان و اخر کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
یاد باد انکه نهانت نظری با ما بودسر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
دود اگر بالا نشيند كسـر شـأن شـعله نيستیاد باد انکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر دفتر ما پیدا بود
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرددود اگر بالا نشيند كسـر شـأن شـعله نيست
جای چشم ابرو نگيرد چونكه او بالاتر است
تو را من چشم در راهم شباهنگامتا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین منست
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداختتو را من چشم در راهم شباهنگام
گَرَم یادآوری یا نه من از یادت نمیکاهم
نشسته ام به در نگاه میکنم (مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
)دیدن روی تو را دیده ی جان بین بایدنشسته ام به در نگاه میکنم ()
دریچه آه میکشد
تو از کدام راه میرسی؟
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی ام درین امید پیر شد
نیامدی و دیر شد ...
توبه کردم که قلم دست نگیرم امادیدن روی تو را دیده ی جان بین باید
وین کجا مرتبه ی چشم جهان بین منست
