Mopanz
سلام من الفویم!!
- ارسالها
- 45
- امتیاز
- 103
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی2
- شهر
- زنجان
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
مي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيستدارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیام
دي برفت و ميرود امروز و فردا، چاره چيست
مي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيستدارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیام
تا با غم عشق تو مرا کار افتادمي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيست
دي برفت و ميرود امروز و فردا، چاره چيست
دل ناله کند ازمن، من ناله کنم از دلتا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
لاف تقرب مزن به حضرت جاناندل ناله کند ازمن، من ناله کنم از دل
یا ربّ تو قضاوت کن دیوانه منم یا دل
بدرود زندگانی شیرین که بعد از اینلاف تقرب مزن به حضرت جانان
زانکه خموشاند بندگان مقرب
از هر چه میرود سخن دوست خوشتر استبدرود زندگانی شیرین که بعد از این
مائیم و این جهان و تماشای رنج ها
تغییر باید کرد تا تغییر بتوان داداز هر چه میرود سخن دوست خوشتر است
پیغام آشنا نفس روحپرور است
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندتغییر باید کرد تا تغییر بتوان داد
از آرزو کردن بخاری بر نمی خیزد
در این شب سیاهم گم گشته راه مقصوددوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

تا عشق آن روی پریزاد شویدر این شب سیاهم گم گشته راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
چون بسی ابلیسِ آدمروی هستدنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

تا هشیاری به طعم مستی نرسیچون بسی ابلیسِ آدمروی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست

هر روز به نو برآید آن دلبر مستیک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد
یک بار دگر بار دگر بار دگر نه
یارا به نظر بازی تو آمده امتو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی
مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانییارا به نظر بازی تو آمده ام
از بحر بلا
بدان بهر
آمده ام
گر نیست تو را مهرو وفایی باری
از بهر وفا آمده ام
رستانه
یا من شوم فدایتمرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی
به من ده جان به من ده جان
چه باشد این گران جانی
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کسیا من شوم فدایت
یا دل شود اسیرت
فرقی چنان ندارد
هر دو زتوست دلبر
تر میشود لبانمرندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
ترسم از آن قوم که بر دردکشان می خندندتر میشود لبانم
از کام آن حبیبی
کین مهر در درونش
دارد به بی نهایت
رستانه
آری که تو را میل امید نیست همیترسم از آن قوم که بر دردکشان می خندند
بر سر کار خرابات کنند ایمان را
